تاريخ آخرين ويرايش :  2006/01/06 

 

وب لاگ نامه هاي عاشقانه يك پيامبر
نمونه آثار : پوستر - طراحي  وب - طراحي گرافيك و ...
برويد و ببينيد
من : دانيال كشاني متولد 1362 ....
جاهاي خوب
     همان guest book  شما بنويسيد

من اين جزيره سرگردان را

از انقلاب اقيانوس

و انفجار كوه گذر دادم

و  " تكه تكه شدن " , راز آن وجود متحدي بود

كه از حقيرترين ذره هايش آفتاب به ي آمد ....

 


 

نامه هاي عاشقانه يک پيامبر
جايي ميان بي خودي و کشف
بافته‌هايِ مشوشِ يک مست

 
 


وب لاگ صوتي

 وب لاگي براي بي سواد ها !  مي توانيد متن وب لاگ را بشنويد . کيفيت با توجه به حجم کمي پايين آمده . اگر خوب بود  بگيد باز هم درست کنم .

 

 

و من در ويرانه ها ،آن جا که روزي تو شاخه اي سبز بودي بيگانه وار ايستادم و دروازه ها راکوبيدم...کوبيدم......کوبيدم.....

 

 

 

 

ادامه

 

 

 

به آدرس زير منتقل شد:

www.daanial.com/weblog

 

 
 

اينجا براي از تو نوشتن هوا  کم است .
عالم براي از تو نوشتن مرا کم است .
اکسير من نه آن که مرا حرف تازه نيست
من از تو مي نويسم و اين کيميا کم است ...

نامه هاي عاشقانه يک پيامبر  از بهمن 1380 از آغازي که به نقل از نگارنده اش صبح پر برفي بود تا آن روز که به پايان رسيد در غروبي که نويسنده در آخرين نوشته اش در آن نشست در آبان  82 راه درازي را پيمود . راهي که بي گمان بيش از دو سال ، بيش از تحمل چند خانه در آدرس هاي مختلفي در وب ، راهي که بيش از ساعت ها و ساعت ها نوشتن طول کشيد و حاصلش هر چه که بود ، مانده اش براي ما صفحاتي است . صفحاتي که گاه آن قدر کودکانه اند  پر از حس مالکيت ، پر از ضعف ، خودخواهي و دربند تمامي احساساتي که قافله بشري هماره دربند آن بوده است و گاه نوشته هايي که براي ما شايد يادآور چيزها باشد که ... يادآوردن آن چيزها که نوشتن در آغاز با آن شروع شد در صفحه اي که در ابتدايش نوشته بود : به ياد آور ." به ياد آور که زندگي من باد است و چشمان من ديگر نيکويي را نخواهد ديد و چشمانت براي من نگاه خواهد کرد و من نخواهم بود ."  

نامه هاي عاشقانه يک پيامبر که امروز بي شک به پايان رسيده است  سرگذشت خطي از خطوط زندگي انساني است حکايت ديرينه انسان ، حکايت ديرينه کوکاني که به انديشه مردانگي گام برمي دارند و حکايت تنهايي  انسان . حکايت انسان و خدايي که با اوست .
اين نوشته ها پر از هر چه خشم ، پر از هرچه گريه ،  پر از هر چه ناله ، سرشار از لحظاتي اند که درخشندگيشان را تنها از سوختنشان دارند ، لحظاتي که زيباترين و شايد ناياب ترين لحظات عمر هر انساني است در بازه اي از بهترين روزهاي زندگي انسان  . امروز ، ديگر چندان مهم نيست که نگارنده چه مي کند ، کجاست ، زنده است يا مرده و يا زندگيش را چگونه و در چه حالتي مي گذراند ، مهم  مرور تجربه لحظاتي است که هيچ گاه در عين سختي و طافت فرسايي از زيبايي تهي نبوده اند مرور چيزي که با آن تمامي سختي ها تحمل پذير بوده است و تمام لحظات با آن زيبا بوده اند . مرور زندگي و آن چيزهايي که مي روند و  آن چيزها که مي مانند . و دوباره رسيدن به اين که  : آن چه ماندني است وراي من و توست ...
 


نامه هاي عاشقانه يک پيامبر
از مهر 1381 تا آبان 82
فايل WORD نوشته شده با  WORD 2003
Zipped - 148 kb

براي ضبط مي توانيد بر کليد راست موس را فشار دهيد و گزينه save target as را انتخاب کنيد .

 

 

 

 

 


گفتم اي عشق من از چيز دگر مي ترسم .
گفت : آن چيز دگر ، نيست دگر ، هيچ مگو ...

 


 

 

بيدک و لا بيد غيرک .

 

مهتاب عزيز !

تمام ديشب را به تو فکر کردم . به ديروز ، به چيزهايي که گفتم ، به خيلي چيزها ... به بيستم آبان ماه 1381 و به سالي که بر من و تو  گذشته بود ... تمام ديشب را و سحر را که هنوز فکر مي کردم و به ياد مي آوردم که چند وقت بود که با هيچ کسي حرف نزده بودم .
(مي دانم ... خيلي چيزها را هنوز نمي شود گفت . هيچ وقت ديگر هم نمي شود گفت ) ديشب وقت خواب ، همان موقعي که کلمات اين نامه را تکرار مي کردم يادم آمد که انگار مدتهاست ، مدتهاست که تنهايي مرا با تمام  دنيايي که تو در آن زندگي مي کني بيگانه کرده است  . مهتاب ! هر چند که بعد يک سال ، ديدنت خوشحالم کرد ، عجيب خوشحالم کرد ، اما به يادم آورد که چه چيزهايي را روزي گم کردم . چه چيزهايي را روزي در خود گم کردم و يادم آورد که روزي من نيز چون تو بوده ام : در جايي که تو ايستاده اي و شنونده کلماتي که تو مي شنوي ...
مهتاب عزيز ! من اشتباه مي کردم . من اشتباه مي کردم و چقدر زود گفته ام را پس مي گيرم . يک سال گذشته بود از آن مهماني مغموم و خاموش ، يک سال بر من که هر روزش هزار سال بود و هر شبش وجود شرحه شرحه اي بر بلنداي قافي در هزار گوشه اين سرزمين کوبيده و پاره پاره آويزان مي شد ، رها مي شد تا باز اين تکه ها وجود پرنده ي را بسازند که هر تکه وجودش رنگ و آهنگ سرزميني را داشته باشد و هر پاره اش عزم  سراي ديگري را ...
يک سال گذشته است مهتاب . يک سال و من هيچ نداشتم براي فخر ، جز آن يک سال . جز فخر بيشتر از تو ديدن و بيشتر از تو شنيدن و بيشتر از تو گريستن و جز  ،  بيشتر از تو ، آن راه ها را که اميد دارم تو هيچ گاه نپيمايي ، پيمودن .
به تو گفتم ، ديروز ، وقتي به قول تو مثل آدم بزرگ ها  حرف مي زدم که با تمام اين ها ، با تمام  چيزها که آمد و رفت ، من هنوز همانم ، هنوز همان دانيال . همان کسي که تو آن روزهاي خوب مي شناختي و با همان قدر خوبي اندک و کودکانه ي  که آن روزها در کالبد پسرکي جريان داشت .

ديشب بود ، ديشب بود که يادم افتاد ، بعد اين همه فراموشي يادم افتاد ، که اشتباه کرده ام . مهتاب ! تنهايي از آنچه ما آن را "انسان " مي ناميم ، هيچ باقي نمي گذارد . تنهايي مسخ کننده تمام آن وجوهي است که شاکله بودن انساني را تشکيل مي دهد و تنهايي ، از آدم ، هيچ چيز باقي نمي گذارد ، هيچ ، جز صورتکي سخت به روي وجودي شکنا و مرده . هر ذره که تنهايي آن پوسته دروغين بيرون را سخت مي کند ، از لطيف ترين ذرات درونت مي کاهد و مي کاهد و مي کاهد و روزي مي رسد که تو هيچ نيستي ، هيچ ، جز پوسته ي سخت به دور دروني خالي . خالي از هر چيز  . خالي از قلبي براي دوست داشتن . خالي از قلبي ، مهتاب ! ، براي دوست داشته شدن ...!

تو راست مي گفتي مهتاب ، من مثل آدم بزرگ ها حرف مي زدم و اگر نتوانم ديگر بگويم که " بزرگ شده ام ، آن قدر که آسمان سر بر شانه ام بگذارد و هاي هاي ببارد " مي توانم بگويم که آن قدر که قيمت ماشين و خانه و زمين را بدانم  و بتوانم با مرداني که قلبشان را سالهاست در خانه هاي اسباب بازيشان جا گذاشته اند ، گفتگو کنم .
من بزرگ شده ام مهتاب . آن قدر که از شيشه هاي دفتر کارم در بهترين نقطه تجاري تهران به ماشين هايي که زير پايم در خيابان عبور مي کنند نگاه کنم و به خورشيدي که غروب مي کند ، اما مهتاب ، غروب خورشيد چه اهميتي دارد ، اگر تو ، قلبت را براي نگريستن ، جايي گم کرده باشي ...؟

ادامه دارد ...
ان شاء الله .

 

 

 


بازنويسي
دوشنبه 26 آبان 82
شب 23 رمضان
22:32
 
 

 

 

 

 


 

آسمان فلوریدا از هواپیما ... نزول ... نور .

 و ان ادخلتني النار اعلمت اهلها اني احبک ...

 

از تمام آن نوشته ها عبور مي کنم و اين بار بي هيچ قصدي و بي هيچ ترديدي مي نويسم . بي انتظار هيچ نتيجه اي . بي اميد به حصول هيچ حاصلي . و مگر جز اين آموخته ايم ، جز اين  که در آنچه مي کنيم در پي چيزي نگرديم که به چشم بيايد ... به چشم ... مگر ياد نگرفته ام آن حکايت قديمي را با آن ترجمه قديمي را که در آن ميهماني کوچک در آن شهر کوچک در تنهايي خويش آواز مي خواند ... آنچه اصل است از ديده  پنهان است و مگر يک عمر سر در هر چاه اين جمله را تکرار نکرده ام ... اين جمله را مگر نشنيده ام و مگر هنوز حفظ نشده ام ... که  :  تمام اعجاز کوير در آن است که جايي در دلش چشمه اي پنهان دارد .... و تو چه مي داني کوير چيست ... اگر تشنگي را نزيسته باشي و زندگي نکرده باشي اش  و نه ، نپرس که من هم نمي دانم ... من هم نمي دانستم تا اين همه داستان نشنيده بودم و اين همه روايت را نديده بودم  . نپرس که  هر قصه اي  در هر روايتي به پاياني مي رسد و من هزار قصه ديدم بي پايان . که انتهايي نداشت ... که ابتدايي نداشت ...

صبر .

 

مي گفتم  امروز که خيال نکن ... خيال نکن چيزي در اين عالم بي حساب است .. خيال نکن که آن چشم ها را هيچ کس نمي بيند .. اين اشکها را مي شود از روي صورت عالم پاک کرد ... خيال نکن ... گفتم آن حکايت را خواندي ... آن حکايت " به من نگفت يا برام نخواند مادربزرگم که چطور شعله  آتش عشق ليلي را در نگاه پير او ديدم تا يادم بيايد او هم براي خودش مجنوني داشته که اين طور از قيس عامر توانسته بگويد " من مي دانم ... من ايمان دارم که روزي پسر بچه اي در ميان در ني ني چشمان پيرزن قصه گويي داستاني را خواهد شنيد ... داستاني را ... داستاني را و مي داني همين است که ايمان دارم  هيچ خلوصي از بين نخواهد رفت ... همين است که به جاودانگي تمام چيزهاي کوچک و پاک ايمان دارم ... همين است ... و  مي داني ؟ من مي دانم که روزي آن پسرک  ، تمام اين داستانها را جمع مي کند ... هر چند  سال هم که گذشته باشد ... تمام اين ها را قصه مي کنيم و  مي سپاريم به چشمهاي قصه گويي که قصه ليلي مي گويند براي پسرکاني که بايد مجنون باشند ... بايد مجنون باشند ... بايد .

باشد که اين خاک ،  روزي دوباره  ... طنين گامهاي عاشقانه اي  را  بر خود حس کند . باشد ... باشد که اين خاک روزي عاشقانه در انتظار نگاه مردي باشد . مرداني ...

همين است ... همين است که فکر مي کنم هنوز بايد قصه گفت . هنوز بايد قصه عاشقانه گفت ... بايد قصه گفت ... تا آن روز که زنده ايم بايد قصه گفت ... آن قدر قصه گفت که هيچ کس نتواند فراموش کند خيلي چيزها را ... هنوز ...  براي تمام بچه هاي اين سرزمين ...براي تمام بچه هايي که هنوز به دنيا نيامده اند ... براي تمام  بچه هايي که بچگي شان را فراموش کرده اند ...

هميشه خوشحال بوده ام که هنوز مي شود که چشمهايم بدرخشد ... هنوز داستانهايي را يادم مي آيد ... هنوز مي توانم  از چيزهايي بگويم  .  فهميدم آن قدر ها هم راحت نيست ... اين روزها که وقت نوشتن ندارم ... قدرت نوشتن ندارم ... اين روزها که نوشتن هم يادم رفته ... دارم مي فهمم که بايد خيلي مواظب بود ... بايد خيلي مواظب بود براي چشمهايي که برق مي زنند ... ما هنوز خيلي کار داريم با اين چشمها ... ما هنوز خيلي داستان داريم براي گفتن ... خيلي . خيلي .

 





بيست آبان
16 رمضان 
 9 شب - محل کار
 

 

*********

 

 

و من در ويرانه ها ،آن جا که روزي تو شاخه اي سبز بودي

بيگانه وار ايستادم و دروازه ها را کوبيدم...کوبيدم......کوبيدم.....

 

 

*********

 

هو المستعان

  ...

...  مي بيني ؟ علف ها با صداي نازک نسيم مي لرزند ... درختهاي باغچه اما ساکنند . نسيم آرام همه چيز را مرور مي کند . شايد اين راز تمام چيزهاي کوچک است ، شايد اين آن هجوم محوي است که درون تمام اشياء را به خود مي کشد ... حس مي کنم مورچه ها تمام صداها را مي شنوند ... تمام صداها را ... اين سرشت چيزهاي کوچک است ... سرشت چيزهايي که خود را کوچک نگاه داشته اند ... کوچک نگاه داشته اند تا بشنوند خيلي چيزها را که خيلي ها نمي شنوند ... ببينند آن چيزهايي را که هيچ کس نمي بيندشان . مثل بچه ها ، مثل بچه وقتي که هنوز خيلي بچه اند ، که فرشته ها را مي بينند ، خدا را مي بينند و همه چيز هاي خوب را مي بينند ...
و فکر مي کنم ، فکر مي کنم که اگر اين همه سال است که  مورچه ها اين قدر کوچک اند ... اگر فرشته ها اين قدر کوچک مانده اند لابد چيزي مي شنيده اند ، چيزي که مي ارزيده ... مي ارزيده به اين همه سال کوچک بودن و ميان دست و پاي بزرگتر ها گم شدن ... چيزهايي مثل صداي قلب آدمها ، آدمهاي عاشق ... آدمهاي منتظر ... آدمهاي اميدوار ... چيزي مثل صداي پاي مسافراني که از عمق جاده هاي دور مي آيند ...
مگر فرشته ها چقدر در زندگي شان تفريح دارند ... لابد چيزهايي بوده ... چيزهايي از جنس خنده مهدي که از ته ته دلش مي خنديد و تمام دارايي نداشته اش را ،تمام کسب و کارش را سفت گرفته بود يک دستش و با آن يکي دستش شيطنت مي کرد ... کيسه آدامس ها را که از صبح تا شب بايد مي گرفت پيش روي هزار عابر ... از هزار راه ... که ...

من مي دانم . من خوب مي دانم . ما هيچ وقت خوب نگاه نمي کنيم  . هيچ وقت خوب نمي بينيم ... آنها حتما چيزهايي مي بينند ... من مطمئنم ...

 ....


 

پسرک بودم ، چشنده ي عشقي کوچک ، که به مجنون گفتم « زنده بمان ! » به من گفت يا برام خواند ، مادربزرگم گمانم ، که مجنون مجرم به عشق را چطور شلاق مي زدند و او آرام و بلند و با فرياد مي گفت « ليلي ! » به من گفت  يا برام خواند ، مادربزرگم گمانم ، که ليلي چطور در آتش عشق مجنون مي سوخت و به هر زخم شلاق مجنون زخمي بر او نقش مي بست و او هم دور از او و در زندان خانه ي پدر و آرام و بلند و با فرياد فقط مي گفت « مجنون!»

به من گفت يا برام خواند ، مادربزرگم گمانم ، که مجنون چطور آواره بيابان ها شد و زخم ها خورد و جان کنار پاي معشوقش سپرد وقتي هنوز از اعماق جانش فرياد مي زد « ليلي ! »

به من نگفت يا برام نخواند مادربزرگم که چطور شعله  آتش عشق ليلي را در نگاه پير او ديدم تا يادم بيايد او هم براي خودش مجنوني داشته که اين طور از قيس عامر توانسته بگويد . شايد همان روزها بود که براي اولين بار به مجنون گفتم « زنده بمان ! »

عشق هاي کودکي اغلب کوچکند .

بزرگتر که شدم  ،  از خاطره و خطر و خون که گذشتم ، مجنون ها در خودم ، با خودم ، کنار خودم ديدم . مشق عشق شان حکايت ها با خودش داشته بودست . چمران اگر اسلحه   به دست گرفت  برود بجنگد ، عاشقانه ترين لحظه ها را در کنار ليلي اش غاده گذراند که توانست مرگش را پيشاپيش ببيند و به آن بخندد . همت اگر گمگشته ترين مرد جزيره مجنون بود ، مجنون ليلي اش هم بود ، که زنگ بزند به او بگويد « ژيلا ! کاش يک ساعت ، فقط يک ساعت اين جا بودي تا باز معني آرامش را مي فهميدم .»

و اين مجنون ، مجنون ، مجنون .

نمي دانم چرا اسم اين دو جزيره را گذاشته اند مجنون . شايد چون قربانگاه عاشق ترين مرداني بوده است که جنگ باعث شد بشناسمشان . قربانگاه  ابراهيم و حميد و مهدي ، که اسم شان براي هميشه در قلبم با اسم مجنون به يادگار مانده ست  .   پيشه شان عاشقي بود ، مطمئنم ، برويد از ليلي هاشان بپرسيد . برويد از ليلي ابراهيم بپرسيد . بپرسيد وقتي ابراهيم رفت خانه خدا از خدا چه خواست . بپرسيد مگر نگفت « ژيلا را به من برسان ! »
بپرسيد مگر نگفت « فقط او مي تواند مادر هر دو پسرم باشد »
بپرسيد مگر نگفت « زخم تير و ترکش نمي خواهم . نمي خواهم ژيلا براي يک لحظه حتي نگران زخم هاي من باشد .»
و مگر جز اين شد ؟ ابراهيم به ليلي اش رسيد ، هر چند سخت ، هر چند دور ، هر چند کوتاه . هر دو پسرش را هم به او سپرد . که مي دانست . و زخم تير و ترکش هم نخورد . تا روزهاي مجنون ، که سرش از تن ...

و  واي از مجنون ، مجنون ، مجنون .

حميد هم آن جا بود ، مجنون و در محاصره و سرخ چشم از خستگي روزها نخوابيدن ، که وقتي آرامش تيري يا ترکشي ربودش ، ليلي اش با لبخند بغض گفت « بهتر . حالا حميدم مي تواند کمي بخوابد . »

و همين ست . از همين آتش مي خواهم بگويم که به جان من و هر کس که اين لبخند بغض را ديد ست افتادست . ليلي را هميشه ، من و ما و ديگران ، پر آب چشم ديده يم در فراق مجنون عاشقش . اما ليلي حميد فقط مي خنديد ... فقط مي خندد  .  انگار از آرامش بخش ترين و شوخ ترين لحظه هي عمرش مي گويد  وقتي از رفتن حميدش برامان مي گويد . حتي مي خندد وقتي مي گويد « گفتم بهتر . »

 از آن ها گفتن و نوشتن ، از بعد از ديدن واگويه هاي ديگران ، هميشه آرزوي من بوده ست . تا اين که پيش آمد . اشک ها خوب ، گفتن ندارد ، بي اختيار مي آمد وقتي نه حميد برگشت نه مهدي ، آن هم در مجنون ، مجنون ، مجنون .

چه رازها در خودت داري ، مجنون ، که روايت راويانت  به رنگيني رنگ هاي رنگين کمان ست . سهم من از اين قوس  قزح  فقط پر رنگ تر  کردن لحظه هاي کمرنگ مجنون بود ست ، با قلم موي قلمم ، بي دست بردن در تپش هاي مستند ... تا باز بعد از سالها و براي هميشه و با فرياد به مجنون گفته باشم  « زنده بمان ! »

 

 

فرهاد خضري

 


 

درختان سيب ...
در بهار ...
شکوفه مي کنند .
 

 

 

 

درختان سيب
در بهار
 شکوفه خواهند کرد ...

 

 

 

 

 

 

 

 


 

بل الرفيق الاعلي .

انگار روز ها را تنها با اين قرآنهاي دم غروب که مي پيچد توي هواست اندازه مي گيرند . انگار اين همه دقت ، اين همه سعي در اثبات رفتن روزها همه هيچ بوده است ... دم غروب است و اين بار اين نامه را خالي از هر لحني ، از هر طنين صدايي ، اين بار  اين نامه را ساده ساده مي نويسم . مثل تمام چيزها که ساده شروع شد ... مثل تمام چيزها که هيچ کس براي آمدنشان فکري نکرد ، مثل خيلي چيزها که يک روز چشم باز کرديم و ديديم هستند ... مثل تمام آنها ... مثل تمامشان ... و الان حس مي کنم که همه شان دستانشان را داده اند به هم و دارند دور من مي چرخند ...

حس مي کنم روزي همه چيزها به هم مي رسند . تمام آن اول ها به تمام اين آخرها ... روزي ابتدا و انتهاي داستانهاي ما ، هم را قطع مي کنند : ساده ... ساده ، ساده  مثل آن چيزي که اول بودند . آن اول که در دنيا هيچ چيز نبود ، ما بوديم و داستان شروع نشده مان و خدا ... خدا ... در آن ابتداي "خلوت" که از خلوتي مي توانستي صداي برگهاي پاييزي را زير پاهايت بشنوي ...

خيال مي کني خيلي چيز از دست مي دهم اگر مثل آن قديمها بنويسم ، اگر مواظب کلمات و ارزش هنري شان نباشم ؟ خيال مي کني خيلي چيز از دست مي دهم اگر آن قدر دير به دير بنويسم که بازديدکنندگان اين صفحه بشوند نصف  و آن نصف هم بشود نصف ... و باز ...
من هم خيال مي کردم . من هم خيال مي کردم و روزها با اين خيالها زيستم . من روزها با اين خيالات زيسته ام که اين ابتداي اوهام دنيايي است که در آنم و ...
 

اين يک نامه خداحافظي است . اين نامه قرار است خداحافظي کند ، از خيلي چيزها ... از خيلي چيزها ...  و مگر مي شود ... و مگر من بارها امتحان نکرده ام و نشد ؟ خيلي چيزها آن ته ته دلت خانه مي سازند و خداحافظي ... خداحافظي ... . گفتم مي داني آن بدرقه هايي که تو را مي کشند ، تو را به بند مي کشند ... آنها ... من هنوز در بند اين بدرقه ها بودم . در بند اين نگاههاي آخر . در بند خداحافظي هايي که هميشه تو را مي کشند به لحظات از دست رفته ...


 ما رها بوديم ، رها به هم رسيديم و رها هم ديگر را بدرقه کرديم . رها ... رها ... صداي پرنده در قفس صداي آزادي نيست . صداي پرنده هم نيست . صداي هيچ چيز نيست و براي خدا ياد بگير که هيچ وقت از صداي پرنده هاي در قفس لذت نبري ... ياد بگير و قول بده که هيچ وقت پرنده اي را در قفس نخواهي ... پرنده اگر پرنده باشد در قفس مي ميرد ... مثل ماهي قرمزهاي کوچولوي  توي تنگ سفره هفت سين ... مرغ و ماهي ندارد ... قفس هيچ چيز باقي نمي گذارد ...

من روزها داد زدم ، روزها ... روزها گريستم ...نمي دانم در کنار کدام رودخانه و رود بود ، اما نشستم و گريستم ... روزهاي طولاني ديگري شعار داده ام ... شعار ... روزهاي ديگري فرياد زدم و مست شدم ، از طنين آوايم و از طنين تکرار حروف و کلمات ... اين سان روزها و روزها گذشته است ، روزهاي زندگي ... روزهاي رفته ... و امروز من از تمام اين روزها پشيمانم ... پشيمانم و خوشحال ، خوشحال که هنوز مي توانم برگردم و به آنچه کرده ام نگاه کنم ، به آنچه گفتم ، به آنچه نوشتم ...
و امروز تنها ، تنها مي خواهم که گاهي ، در سکوت ، با صبر ، نجوا کنم ... نجوا ... مثل تمام دعاهاي زير لب ... دلم مي خواهد نجوا کنم ، تمام دعاهايي را که آموخته ام ...

شايد من آن قدرها هم فرق نکردم ، شايد در تمام اين خطوط از همان ابتدا همه چيز با کمي تغيير به همان شکل باقي مانده است . همان قدر آشفته ، همان قدر تنيده ... همان قدر بد ... شايد من هنوز در بند داستاني ام که روزهايي که خيلي کوچک بودم ... خيلي ، برايم از کتابخانه مي گرفتند و مي خواندند . آن افسانه آمريکاي لاتيني ، آنانسي که عنکبوتي بود که در روزهاي خوب زندگي اش آدم بود و در روزهاي بد عنکبوت ... من هنوز آن داستان را به ياد دارم و هنوز دوستش دارم و بعيد مي دانم که روزي فراموشش کنم ... و فکر مي کنم اين محبت بي دليل نبودست.

زياد شد . زياد شد و کلمه چه مي آورد با خود جز تيرگي ، جز کژتابي . جز پشيماني . پشيماني از تمام کلماتي که از من بود و درباره من بود و مي گفت من و مي خواند من . پشيماني از هر چه که حديث نفس بود و حتا آن قدر شجاعانه نبود که اين من را زير هزار اسم ديگر پنهان نکند .

اين نامه قرار است خداحافظي کند . از خيلي چيزها ، از باران ، از بارانها و سيلها و رگبارهايي که روزي بر اين خانه باريده اند . از شبهاي باراني که ديوار اين خانه را تا صبح مي شستند و از طنين صداي پيرمردي که تنهايي برايش هيچ چيز باقي نگذاشته بود جز بازي با کلمات ... بايد خيلي چيزها را از در و ديوار اين خانه جمع کنم و ببرم آن ته ، آن ته ته که چشم هيچ کس نبيندشان ...

چه فرقي مي کند ؟ گيرم که نصف شوند و آن نصف هم بشود نصف و آن قدر کم شوند که جز يکي باقي نماند ... جز يکي که مي دانم که باقي مي ماند و خوب تر مي دانم که نه معشوق من خواهد بود و نه محبوب من و دوست من و اصلا هم نمي خواهم بدانم که کيست و کجاست ...
 و گاهي فکر مي کنم که يک دليل ، براي خيلي چيزها بس است ... خيلي چيزها ...
اين نامه قرار است ...


خداحافظ باران !
خداحافظ ... !


غروب 20 مهرماه 82
نيمه شعبان 1424

 


 

 

و بيده الخير
و هو علي کل شي قدير ...

 

 ...كودكان مي انگارند كه فرصتي پايان ناپذير براي زيستن دارند اما  چنين نيست و بر همين شيوه ، دهها هزار سال است كه از عمر عالم گذشته است .  يعني بقا  و  جاودانگي  را در اينجا  نمي توان جست و هر كس جز يك بار فرصت گوش سپردن به اين سخن را نمي يابد . كودكان مي پندارند كه فرصتي  پايان ناپذير  براي زيستن دارند اما فرصت زيستن ، چه در صلح و چه در جنگ كوتاه است ، به كوتاهي آنچه از گذشته هاي خويش به ياد مي آوريم ...

 

سکوت ، زبان ناگفته فرشته هاست ... سکوت ، سر درخشش آن چشمهاست که هنوز از آن نگاه کهنه مي سوزند ... بعضي کلمات را نبايد خرج کرد باران ...  بعضي چيز ها را نبايد فروخت باران ... روي بعضي چيزها نبايد قيمت گذاشت ... نبايد ... . من همه چيز را فروخته ام ... همه چيز را ...
 ترسم از اين نيست ... ترسم از بي چيزي در  بازار شلوغي که در آن همه چيز را ارزان مي خرند و مي فروشند نيست ... ترسم  انتهايي است که بر آن پاياني متصور نيست ... بر انتهايي که از سوي ديگري مرا به خود مي کشد ...  از هجوم دنيايي که صاف ترين لحظات مرا طلب مي کند ... پنهان ترين نگاه وجودم را مي خرد ... بهايش  را مي دهد ... و مرا با خود تنها مي گذارد  ... ترسم از تسليم شدن است ... تسليم ... تسليم ...
کي باران ؟ کي ؟ اين درياها آرام مي شوند ... کي من نقش آن جزيره را در آن دورها مي بينم ...کي مي رسد که او که خير الفاصلين است ... کي مي رسد که او که تمام لحظه هاي عالم مال اوست ... کي مي رسد  او که مهربان است و هميشه چشمانش اين پايين ما را نگاه مي کند ، آن  فاصله ها را که با آن مي توان از تمامي درها گذشت ، از آن در تنگي که مسيح گفته ، از آن گذرگاه عافيت که تنگ است ... نشانم دهد  باران ؟ کي مي شود که نشانم دهد و نترسم ...! نترسم ... نترسم ...

دلم مي خواهد نه براي تو ، براي کسي که شبي در انتهاي آن روزهاي سياه که هر لحظه اش هزار شب تاريک بود ، براي کسي که شبي در آن روزها که زشت ترين روزهاي عمرم بود و پر بود از تيره ترين کلام عالم ، پر بود از کينه ، به من مهر را آموخت ، دلم مي خواهد نه براي تو ، که براي او بنويسم ...

باران ، من روزهاي زيادي را با کينه زيسته ام ... روزهاي زيادي را که حتي يک روزشان هم براي يک  زندگي زياد است ... من روزها با کينه زندگي کرده ام باران ...اما نه ... زندگي با کينه زندگي نيست ... تکرار هر روزه مرگ است ... تنفس بيمار مسلولي است که با هر نفسش مرگ را به درون مي کشد ... تنفس بيماري است که  هر نفسش  تمام زير و بم دستگاه تنفسش را پنجه مي کشد  و از درون خفه اش مي کند ... باران من روزهايي از حق زيستن محروم بوده ام  و بگذار برايت داستاني تعريف کنم  از شبي که من ميهمان غريبه کسي بوده ام  و ميز باني داشته ام باران که  ميزبان خوبي بود ... خوب باران ... خوب بود .. .آن خوبي که تو مي داني معنايش  چيست ... آن خوبي که هنوز هر وقت که چشمانم را ببندم و لبانم را ، به من لبخند مي زند و مثل دخترک کبريت فروش  روشن مي کند آن تاريکي ها را که هنوز تاريک تاريک تاريک است ...

خيلي چيزها را نمي شود فراموش کرد باران ... خيلي چيزهاي کوچک را  نمي شود فراموش کرد

باران!

اين طوفانها هنوز همه چيز را از من نگرفته اند ... هنوز چيزهايي براي من مانده است ... خيال نکن که آن حقيقي ترين هيچ گاه مجال ظهور بر پست ترين وادي را خواهد يافت ... گمان مبر که روزي اين چشمهاي رهگذر ، اين چشمهاي جستجوگر قانع ، توان راه يابي به آن گم شده را مي يابند ... باران کلام محبت کلامي نيست که اين قدر راحت ميان کوچه و بازار روان شود ...
باران ! من عزيزترين داراييم را جايي در انتهاي قلبم پنهان کرده ام ... جايي که هيچ کلمه اي به آنجا نخواهد رسيد ... جايي که هيچ دستي به آن جا راه نخواهد برد ... داراييم را نگاه مي دارم و هر چه طوفان ، هر چه باد ، هر چه موج بيايد من چيزي از دست نخواهم داد ... آنچه ماندني است خواهد ماند . خواهد ماند ...

باران ، تنها لحظات اندکي ، تنها ثانيه هاي کوتاهي  ، به کوتاهي تمامي خوابهايي که ديدم و نيمه رهايم کردند ... کوتاه ... تنها ميان چشمهاي اندکي  ...چيزي از آن اصل روان خواهد شد ... چيزي بي کلام ... سکوتي بي کلام ... در نگاهي کوتاه .. که عابري به عابر ديگر مي کرد ... عابري که غريبه بود ... عابري که رفت ... رفت براي آن که رفتن تمام داراييش بود ... براي آن که بايد مي رفت ... غريب ... غريبه ... مسافر ... مثل : ربوار ...  يادت مي آيد باران آن شب را در آن غروب ، در آن ثانيه ها ، که تو به دنيا آمدي  ، که اگر پسر بودي ربوار ... اگر دختر باران !
ربوار : رهگذر غريب ...مسافر غريب .... ربوار ...! ربوار ...! ربوار ...!

" مرا سفر به کجا مي برد ؟
کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند  ...
کجاست جاي  رسيدن ...؟"

مي گفت از تمامش تنها اين را دوست دارم ...که ... که ...
 دستانت را بياور بالا از آن انتهاي قلبت داد بزن ... براي تمام روزها ... براي تمام شب ها ... داد بزن ...
داد بزن و بخواه :  الهم .... رّد ... کل ... غريب ... رّد کل غريب ...


تلفن زده بود چيزهايي را يادم بياورد ... مسخره است اين چيزهايي که ما در تلفن مي گوييم ؟ شايد ... من هم داشتم مسخره اش مي کردم  ... گفت يادت هست گفته ام چه بنويسي ؟ گفتم خوب . خوب يادم بود ... بعد اين همه سال . گفت : تو يادت هست که چه خواستي ؟ گفتي براي تو چه بنويسيم ؟ - هر چند که مي دانستيم که او وصي اين وصيت نخواهد بود - يادم نبود . چه مي خواست باشد خواسته هاي بچه گانه بچه هايي که امروز فکر مي کردند بزرگ شده اند . يادم نبود ... بايد امروز چيز خنده داري باشد نوشته هاي ننوشته سنگي بر گوري که ... يادم نبود ... بگو !

گفت :

داني که مردان مسافر کم شکيبند
هم در زمين هم آسمان ، هر جا غريبند ....

داني که در غربت سخن ها عاشقانه است
اين فصل را با من بخوان باقي فسانه است ...

 

 


تا دوشنبه هفتم مهر 82

 

 

 

 چند نفر ما رو مي بينن ؟    کي به ما لينک داده ؟

  Dani@Daanial.Com  DAANIAL.COM® تمام حقوق اين صفحه وابسته است به

آدرس قبلي :DAANIAL.TK  -