|
چهارم محرم .

**************
سه سال كم
نيست شهرزاد! سه سال كم نيست. سه سال هر روز صبح با هم به مدرسه رفتن و با
هم باز گشتن , سر يك كلاس نشستن . در يك حياط دويدن , بازي كردن . سه سال
كم نيست.
محمود
برادر الهه , با آن پيكان سفيد , اول مرا از در خانه مان سوار ميكرد و بعد
مي رسيديم نزديك خانه شما . سر آن پيچ كه بعد ها گردشگاه من شده بود. تو را
از دور مي ديديم كه با آن پوتين هاي ساق بلند آبي رنگ برف ها را لگد مي
كني و براي خلاص شدن ازگزش سرما بالا و پائين مي پري . كيفت را دو دستي جلو
زانوهايت گرفته اي و خودت را تكان ميدهي . تو از دور با اشتياق به ما نگاه
ميكردي . ماشين كنار تو مي ايستاد . تو سوار مي شدي و كنار من مي نشستي .
من برفها را از روي موهاي كوتاهت مي تكاندم و با همان دستهاي خيس دفتر چه
فارسي تو را كه ديروز از تو گرفته بودم , از كيف سياه رنكم بيرون مي كشيدم
و به تو پس مي دادم.
" ا َ. . .
. ه . خيسِش كردي . . . ديگه دفترم رو بهت نمي دم ."
روي بخار
شيشه اتوموبيل , تو و الهه , كه اين سوي و آن سوي من نشسته بوديد ,
اسمهايمان را مينوشتيد. الهه از محمود مي خواست كه نوار " الهه ناز " را
بگذارد. وما سه تايي با صداي "بنان " آواز مي خوانديم.
". . . .تو
الهه نازي , در بزمم بنشين , من تو را وفا دارم بيا كه جزاين . . ."
بعدها هم
اين شعر را در سرويس مدرسه , در راهرو ها , سر كلاس زنگهاي تفريح ؛ با هم
مي خوانديم. سه نفري . و از اين كه بچه هاي ديگر همه شعر را بلد نبودند كه
با ما بخوانند , با غرور به هم لبخند ميزديم.
شايد به
خاطر همين دوستي با توو الهه بود كه ايرج تا سالها به من سر كوفت ميزد كه "
تو اصلا دختري. حتي يك دوست صميمي پسر نداري" و شايد به خاطر همان ترانه "
الهه ناز بود كه ميان بچه ها شايع بود كه من عاشق الهه هستم. و شايد به
خاطر آن كتك كاري كه با شهرام كردم.
الهه در
راه رفتن به مدرسه در ميني بوس , اخم كرده بود و لب در آورده بود و گفته
بود كه " شهرام بهم ميگه خيكي . . ." بعد گفت كه " . . . بهش گفتم ديگ به
ديگ ميگه روت سيا".
به مدرسه
كه رسيديم اولين كاري كه كردم اين بود كه منتظر سرويس " گيشا" باشم. مي
دانستم كه شهرام با سرويس گيشا مي آيد .
هنوز هم
نميدانم چه جوري از پس آن هيكل بر آمدم. اما برآمدم. گر چه چند دقيقه بعد
هر دومان , من و شهرام در اتاق آقاي جمالي مدير مدرسه, در حال گريه كردن
بوديم و سخت احساس پشيماني ميكرديم ؛ ولي وقتي تو به خاطر اين كتك كاري به
من گفتي "ديوونه " همان لحظه دانستم كه نبايد پشيمان باشم.
وقتي از
دفتر مدرسه به كلاس برگشتم هنوز حالم سر جا نبود. آقاي جمالي گفته بود بروم
و صورتم را بشويم. همين كار را كرده بودم . با آستين لباسم , صورتم را خشك
كرده , نكرده ؛ به كلاس آمده بودم. آقاي " چوبينه" تاريخ درس مي داد .
حوصله حرف زدن با كسي را نداشتم . اما الهه حسابي سئوال پيچم ميكرد و من
داشتم چگونه شروع شدن دعوا را تعريف مي كردم. و هنوز حرفهايم تمام نشده بود
كه نگاه كنجكاو تو كه ميخواستي بقيه ماجرا را بشنوي , سرد شد, دست روي شانه
من گذاشتي, هُلم دادي و گفتي "....ديوونه..." روي از ما بر گرداندي و
مشغول كتاب جلو رويت شدي. ومن همان موقع ديدم كه نبايد پشيمان باشم.
" . ..
.اون گوشه چه خبره ؟ اگه نميخوايد گوش بديد بريد بيرون . . . الهه !
تيرداد!"
*************
الهه____
تيرداد. حتي تو هم در آن دفتر چه , اسم ما را روبروي هم نوشته بودي. تو هم
فكر مي كردي كه من عاشق الهه هستم.همان روز بگو مگوي كوچك كودكانه اي سر
اين موضوع راه انداختيم و همان روز تصميم گرفتيم كه در آن دفتر چه اسم من و
تو اصلا نباشد.
هنوز آن
دفتر چه را داري؟ عجب شيطنت موذيانه اي بود!
هيچ يادم
نيست چطور شد تصميم گرفتيم چنين دفتر چه اي را ترتيب دهيم؛ كي اين نقشه
كودكانه را ريختيم . كي و از كجا آن دو دفتر چه را خريديم. دفتري كه فقط دو
نسخه داشت. عين هم. يكي پيش من بود و يكي پيش تو . تو جاسوسي دخترها را مي
كردي و من جاسوسي پسر ها را . اين كه چه كسي عاشق چه كسي است سر گرمي با
مزه اي بود كه همه بچه ها دور و بر آن پچ پچ ميكردند. گر چه خباثتي در آن
بود كه هيچ كداممان تحملش نكرديم و زود رها كرديم اين جاسوسي موذيانه را ,
اما من آن را نگه داشتم , و تا چند سال كنار يادگاري هاي دوران كودكيم بود
و گاهي آن را ورقي ميزدم. عهدي را هم كه با هم بسته بوديم هرگز فراموش
نكردم. هيچوقت نشد كه جلد آبي رنگش را ببينم و ياد آن بگو مگوي كوچكي كه
بينمان راه افتاده بود نيافتم. اما خُب ؛زير قولم زدم . هم اسم تو را نوشتم
و هم اسم خودم را . روبروي هم .
شهرزاد____تيرداد
و هزار بار
به اين دو اسم نگاه كردم . و هزار بار دلم خواست كه آن دو اسم را در دفتر
چه اي كه هميشه از دفتر من تميز تر بود با خطي كه هميشه از خط من بهتر بود
ببينم و هزار بار ديگر به آن نگاه كنم.
آن دفتر چه
سيمي كوچك را با آن جلد مقوايي و آن رنگ آبي تند ؛ تا سال كنكور, سال چهارم
دبيرستان داشتم . آيا براي همين بود كه عشق براي من هميشه آبي است؟ آبي تند
غليظ ؟ يا اينكه براستي عشق آبي است آنطور كه ميگويند .
آن دفتر را
تا سال كنكور داشتم . تا آن روز خيس خاكستري.
تعطيلات
نوروزي بود و من خودم را با درس خواندن خفه كرده بودم. آن روزها محمد قناري
نگه ميداشت. نميدانم چطور شد كه يك جوجه قناري سبز رنگ , در كف اتاق زير
پايم رفت و له شد. چه جوري از قفسش بيرون آمده بود , نميدانم . حتي هنوز
پرواز نميدانست . خرد شدن استخوانهاي بسيار نازكش را حتي حس نكردم. توي
دستهايم بال بال مي زد و گردنش به عقب خم شده بود و ميلرزيد , مثل دستهاي
من كه ميلرزيد. و از دهانش چيزي بيرون ميريخت. برادرم براي اين كه او , و
بيشتر براي اينكه من , بيش از آن زجر نكشيم با انگشتهايش كلّه اش را كند و
زير باران در باغچه انداخت. اعصابم به هم ريخته بود . دستهايم ميلرزيد
هنوز. از خانه بيرون زدم. به دنبال خيابان خلوتي بودم كه دور از چشم اين
وآن سيگاري بكشم. باران نرمي مي آمد و خيابانها خلوت بود. دستم را دور
دفترچه آبي رنگ , در جيب كاپشنم مشت كرده بودم و با انگشتانم با لبه كاغذ
هايش بازي ميكردم.آن را از جيبم بيرون كشيدم. جاي فنرش روي انگشتهايم مانده
بود. يكي يكي صفحاتش را نگاه مي كردم . خط كج و كول ِ دوران كودكيم و اسم
همكلاسي ها كه قطرات باران بر آنها مي باريدند. و خاطرات, كه صف كشيده يكي
يكي مي آمدند و مي رفتند. واين همه براي اين بود كه به صفحه آخر برسم . و
آن اسم , آن نام كه از نگاه كردنش سير نميشدم.
شهرزاد
____ تيرداد
آسمان بر
نام تو ميباريد و تو با آن چشم هاي يخ زده نگاه مي كردي . آب گل آلود ته
سيگارم را با خود برد . و آن دفتر چه را با خود برد و آسمان بر نام تو مي
باريد.
" ا َ. . .
. ه . خيسِش كردي . . . ديگه دفترم رو بهت نمي دم ."
اول محرم 1424
«خدايا! من از تو يک چيز مي خواهم با همه اخلاصم که محافظ غاده باش و در
خلاء تنهايش نگذار!
من
مي خواهم که بعد از مرگ او را ببينم در پرواز.
خدايا!
مي خواهم غاده بعد از من متوقف نشود و مي خواهم به من فکر کند، مثل گلي
زيبا که در راه زندگي و کمال پيدا کرد و او بايد در اين راه بالا و بالاتر
برود.
مي خواهم غاده به من فکر کند، مثل يک شمع کوچک و مسکين که سوخت در تاريکي
تا مرد و او از نورش بهره برد براي مدتي بس کوتاه. مي خواهم او به من فکر
کند،
مثل يک نسيم که از آسمان روح آمد و در گوشش کلمه عشق
گفت و رفت به سوي کلمه بي نهايت...»
براي سيزدهم اسفند 1381
صداي ياكريم ها مي آيد ...صدا ...صداي يا كريم ها مي
آيد و تو نيستي , تو نيستي كه بگويي به من : " هيس ! گوش كن .... " و لذت
ببري از صداي ياكريم ها و پر از شوق شوي با ديدن خانه هايي كه كلاغها بر
روي درخت ها ساخته ند .... و تو نيستي ... نيستي ؟ هنوز باور نكرده ام ....
هنوز .... هنوز ....
امروز , تولد توست . امروز ... و مپرس كه چه بر من
گذشت ...مپرس چه گذشت و امروز چه مي گذرد ...امروز , روز ميلاد توست . و
فردا اول محرم ... و من چقدر صبر كرده ام ...چقدر براي رسيدن اين ...يا آن
... چقدر پر بوده ام از اين يا آن ... نمي دانم .. نمي دانم ....بگذار مثل
تمامي كلماتي كه پنهان ماندند و پوسيدند ...اين نوشته ها بمانند ميان رنگ
بي رنگ اين صفحه ... كلماتي كه هيچ كس نشنيدشان .. كلماتي كه ماندند و
انبار شدند و سخت ... مانند سنگي ماندند و راه تنفس را بستند بر من .....
بگذار بيش از اين كسي از من نرنجد ... بگذار ... شادي از دست رفته خود ر از
كسي سلب نكنم . بگذار ....
تولدت
مبارك .
تولدت مبارك عزيز ...
همين .
پدر ! هرگز گمان مبر كه من براي ديدن زني باز مي گردم كه زمين خوردگي در
ضمير اوست .
**************
آن وهم آبي رنگ اردي بهشت آن سال را از خود آكنده بود, اما من هنوز
نميدانستم كه خود به رنگ آن در آمده ام.
از وقتي
مدرسه ها باز شده بودند؛ مدرسه آنچنان نظم و نسقي نداشت . قسمتهاي زيادي از
كتابهاي درسي حذف شده بود. ساعتهاي بي معلم زياد داشتيم. آن روز هم معلم
نداشتيم .بچه ها در حياط مدرسه پراكنده بودند. من اما ته كلاس , پشت ميز
نشسته بودم. كاغذي روي ميز پيش رويم پهن بود. دو دستم روي كاغذ و پيشانيم
را روي دستها گذاشته بودم. به چه فكر ميكردم؟ به تو
و صداي پچ
پچ تو با دوستانت در گوشم ميپيچيد. تو با دو تا از دوستانت به گفتگو ها و
پچپچهاي دخترانه تان مشغول بوديد. آن دو پشت به من روي صندليهاي خود نشسته
بودند , و تو ايستاده بودي روبروي آنها و روبروي من .
يك لحظه
بود . يك لحظه كشدار كه هزار بار تكرار شد و ماند و كف ذهنم رسوب كرد و
چيزي شد مثل يكي از اندامهاي من , چيزي شد از تنم.
يك لحظه
بود. سرم را از روي دستهايم بر داشتم و تو را در مقابل خود ديدم و نگاهت
كردم.
موهايت مثل
هميشه كوتاه بود . و مثل هميشه آراسته و مثل هميشه گويي به هم ريخته. فرقت
را از وسط باز كرده بودي . روي آشفتگي موهاي پيش سرت , جاي انگشتهايت را من
ميديدم. هميشه عادت داشتي با موهاي جلوي سرت بازي كني . دامن پيراهن تونيك
بلندت را روي شلوارت انداخته بودي . شلوار كتان سفيد . اندكمايه تنگ. يقه
سه سانتي پيراهنت تا دو دكمه باز بود. پيراهن بلند راه راه , با راههاي
عمودي سفيد و قرمز. نه قرمز تند ؛قرمز ملايم گوجه اي. دامن پيراهن بلندت ,
رانهايت را پوشانده بود و تا نزديك زانوهايت فرو افتاده بود. زانو هايت را
به ميز چسبانيده بودي و آنها را پياپي به ميز فشار ميدادي و و تمام تنه ات
مثل آونگي به جلو عقب تكان مي خورد. به من لبخند ميزدي. من با تو كاري
نداشتم. من با تو حرفي نميزدم. من آخر كلاس و تو آن دور تر جلوي كلاس بودي.
فقط يك لحظه سرم را بر داشتم و تو را تماشا كردم. تو اما به من لبخند ميزدي
و چشمهايت خيره به من ميدرخشيدند .
آسان بود.
عاشق شدم.
"عاشق شدي؟
... عاشق بودي... ديوونه! "
راست بود .
تو با همان نگاه اين را به من ميگفتي و راست بود ؛ گر چه هرگز ندانستم كه
چگونه زود تر از من دانستي.
***
خداوند
براي نگاههاي شرمگين من به آن چشمها و آن مو هاي پر پشت كوتاه فرصتي بيش از
يك ماه نگذاشته بود. خداي مهربان من چنين گفته بود.
يك ماه
ديگر مي توانستيم با هم به مدرسه برويم و با هم از مدرسه باز گرديم. يك ماه
بيشتر فرصت نداشتم تا از تو بپرسم كه : " اين پيرهن رو از كجا خريدي؟ " يك
ماه بيشتر فرصت نبود تا تو وعده معصومانه زيبايي به من بدهي كه " به مامانم
ميگم يكي هم براي تو بدوزه "
از آن يك
ماه چيز زيادي به خاطرم نمانده. بگو هيچ. جز آن فشردگي خفه كننده اي كه در
سينه ام از حرف زدن تو با پسر هاي ديگر , براي اولين بار در قفسه سينه ام
حس ميكردم. و بازي تو با موهاي جلو سرت , سر جلسه امتحان فارسي آخر سال. يك
لحظه ديدم كه من و تو با هم داريم اين كار را ميكنيم و مثل هم. آيا اين
عادت در طي سه سال از يكيمان به ديگري سرايت كرده بود؟ سه سال كم نيست
شهرزاد! سه سال كم نيست! و باز آن فشردگي خفه كننده وقتي ميديدم كه با
كامبيز تقلب رد و بدل ميكنيد و به هم لبخند ميزنيد. و من كه چند وقتي بود
با خود عهد كرده بودم كه حتا براي تفريح هم تقلب نكنم فقط ميتوانستم زير
بار آن فشار كه بر قفسه سينه ام ميآمد خفه شوم.
خرداد آن
سال آخرين روز هايي بود كه با هم بوديم و از آن خرداد چيز زيادي به خاطرم
نمانده . بگو هيچ . و از آخرين روزي كه با هم بود ه ايم نيز هيچ چيز , هيچ
چيزي به خاطر ندارم.
حتما روزي
بوده است مثل بقيه روزهاي خردادي. حتما از گرماي ملال آور آن كلافه بوده
ايم. و در انتظار رسيدن به خانه روي صندلي در ميني بوس مدرسه لم داده ايم ,
به خانه شما رسيده ايم , ميني بوس توقف كرده است , تو از پله هاي ميني بوس
پايين رفته اي , روي پنجه پا بلند شده اي,زنگ در قهوه اي خانه تان را فشار
داده اي , دستي براي من تكان داده اي؛ و مرا به دست زمان سپرده اي.
اتفاقي كه
افتاده همين بوده است يا چيزي مثل اين گر چه از آن روزهاي خردادي هيچ به
خاطر ندارم جز پنجه هايي كه در موهاي كوتاه مي افتاد و آن خفگي كه سينه ام
را ميفشرد.
و وعده يك
پيراهن راه راه يقه سه سانتي بلند كه مادرت برايم بدوزد.
ادامه خواهد داشت ...
*
نامهاي حقيقي همانند كه بوده اند .
**************

**************
صد و بيست
, صد و سي , صد و چهل .... من , اتوبان خيس و خالي , ساعت 12 شب . دقيق
دوازده شب است . از سر كار بر مي گردم . باران تازه قطع شده : به من
نخند و گريه كن - چرا كه جز نياز تو - هر چه نياز بود و هست - از در
خانه رانده ام - گناه از تو بود و من نيازمند بخششم - چرا كه من از
ابتدا تو را ز خود نرانده ام - ابراهيم حامدي را مي آورم بيرون از ضبط
. حاج صادق آهنگران مي رود تو : شهر خونين جامگان ... تربت آزادگان ...
و تا آخر زياد مي شود . صد و بيست .... صد و سي .... صد و چهل ....
ماشين مي لرزد , نگاه مي كنم به لبه هاي فلزي اتوبان كه نزديك مي شود و
دور ... نزديك و دور ... صد و سي ... صد و چهل ... زمين خيس است ...
خيس ...
ها ! حالا
مي تواني بفهمي چه جوري پسرك از بلندگوهاي فلزي اين صدا را مي شنيد و
خودش را مي انداخت روي ميدان مين تا معبر باز شود . مي تواني درك كني .
مي تواني . ولي نمي فهمي , به خدا نمي تواني بفهمي كه چگونه پسرك يك
عمر با اين نوا زندگي كرد و ماند . نمي تواني بفهمي كه پسرك
آن همه وقت چگونه صبر كرد و گوش سپرد تا مردي شد . نمي تواني بفهمي و
هيچگاه نخواهي فهميد .
ساعت
دوازده شب . همان ساعتي كه به دنيا آمدم . خيره مي شوم به نرده هاي
كنار اتوبان كه نزديك مي شوند . دوباره مادرم در انتظارم خوابش برده
... آن وقت شب , كنار اتوبان وانتي موز مي فروشد ...
مي زنم
كنار ...
****
هنوز مي
خواند : شويمت بار دگر , با سرشك ديدگان .... شهر خونين جامگان ....
**************
آنچه هنوز
تلخ ترين پوزخند مرا بر مي انگيزد "چيزي شدن" از ديدگاه آنهاست - آنها
كه مي خواهند ما را در قالب هاي فلزي خود جاي دهند . آنها با اعداد
كوچك به ما حمله مي كنند . آنها با صفر مطلقشان به جنگ با عميق ترين و
جاذب ترين روياها مي آيند ...
****
ما هرگز
از آنچه نمي دانستيم و از كساني كه نمي شناختيم ترسي نداشتيم . ترس
, سوغات آشنايي هاست ...
****
آه هليا
چيزي خوفناك تر از تكيه گاه نيست . ذلت , رايگان ترين هديه هر
پناهي است كه مي توان جست .
اسكناس
هاي كهنه را نوارهاي چسب حمايت مي كنند , سربازان را , سنگرها .
هلياي من
! ما را هيچ كس نخواهد پاييد و هيچ كس مدد نخواهد كرد .
****
ما , در " خفاخانه " هاي ضمير خويش چيزي را پنهان نگه داشتيم , پنهان و سر
سختانه نگه داشتيم .
و روزي دانستيم - و تو نيز خواهي دانست - كه زمان جاودان بودن همه چيز را
نفي مي كند .
پوسيدگي بر هر آنچه پنهان شده است دست مي يابد و افسوس به جاي مي
ماند .
**************
روزي گمان
مي بردم كه تمام مي شود - يا نه , بلكه تمام شد . آن وقفه طولاني
ميان اين نوشته ها ... آن روز ها كه ما پر بوديم از هم ....
اين روزها
اما مثال مقني يزدي م ميان كوير كه مي كند و مي كند كاريز را ... مي
كند تا باز كند راه را بر آبي كه زمين حبس كرده ميان سينه اش .
مي كند و
هر چه مي كند : آب ...
مي كند ,
هر چه مي كند : آب ...
: آب .
آب....آب.... آب...
جوش مي زند
اين آب ميان اين خطوط ... آن قدر كه خيس شود تمام كاغذهايم . تمام نوشته
هايم , اين بسته كاغذ نو , اين روان نويس نو ... همه برود زير
آبي كه مي جوشد و بيرون مي زند .
تو , تشنه
مردي . با لب تشنه .
مرا گرداب در خود بلعيد ...
و حكايتي ست كه , تو , شدي كشتي نجات و من .... من ...
من غرقه
دريا بودم و تو ...
تو..
تو
, تشنه مردي .

اينك
انتظار , فرسايش زندگي است . باران فرو خواهد ريخت و تو هرگز به انتظارت
كلامي نخواهي داشت كه بگويي . زمين ها گل خواهد شد و تو در قلب يك انتظار
خواهي پوسيد .
**************
بيرون كه
آمدم باد مي آمد ...باد ...آسمان ابري بود و من مي دانستم ...آسمان ابري
بود مثل آن روز ... مثل آن روز كه آسمان ابري بود و من وتو دلمان
گرفته بود و ن هر چه تلاش مي كرد نمي توانست بفهمد ... نمي توانست و
نمي دانم كه ن تا انتهاي عمرش هيچ وقت توانايي فهميدن پيدا مي كند يا نه ؟
... باد مي آمد ...آن روز هم كه دستهاي تو ويران شد باد مي آمد ...ديشب قبل
از خواب فكر مي كردم ... به ياد مي آوردم ... به ياد مي آوردم اسفند 1380
را ...دانيال را ... مشهد را ... تو را ... او را ... به ياد مي آوردم ساعت
يك شب را ...سرما و خواب پيچيده به هم را ... مسجد گوهرشاد را ..... و نامه
... نامه اي كه هيچ وقت به دست صاحبش نرسيد ... هيچ وقت ....هيچ وقت ...
و من چقدر
پرم از اين نامه ها ...چقدر ...آن قدر كه بتوانم تا انتهاي زمان ...تا
پايان همه داستانها ... تا انتهاي همه روز ها .... نامه هاي عاشقانه يك
پيامبر بنويسم ... هوا ابري بود ... و بعد چند روز منگي و خواب آلودگي و
بيهوشي من دوباره حس مي كردم ..حس ...هواي ابري را ...
ديشب قبل
از خواب فكر مي كردم كه مي بينمش ....مي بينمش و برايش تعريف مي كنم
.... و برايش مي گويم كه سال پيش , اسفند سال پيش ... در آن سفر .... در آن
حرم از او كه هيچ وقت در آن حرم بي جوابم نگذاشته بود چه
خواستم ... برايش بگويم كه چه خواستم و او چه داد ... چه داد .... و
فكر مي كردم كه برايش بگويم كه اين روزها تكرار معجزات برايم , تكرارشان
هويتشان را مسخ كرده ... مي دانم . ديگر مي دانم كه واقعه اي در راه است
...حس مي كنم ... حس .... اني لاجد ريح يوسف لولا ان تفندون ...همه
جا ...همه جا حس مي كنم اين بو را ... بيرون كه آمدم مي دانستم ... از
ابرها ...از آسمان مي دانستم و خوب .... ديدمش ...همين .
اين همه
روز ...اين همه شب ( مي خواهم دفتري را از لمس اين خطوط پر كنم , از
هواي تازه اي كه شما از آن بي بهره ايد و ....:
من تا ريز ترين قطعه هاي ممكن در هم شكسته شدم .و چه
بسيار شبها كه گذشت و خورشيدي بر نيامد. ) اين بسيار شبهاي بي خورشيد
به من آموختند .... اين معلمان سخت گير كه مهربانيشان هميشه در پشت
ستاره هاي حلبي شان پنهان بود ... اين ...به من آموختند ...امروز وقتي بعد
اين همه راه ...اين همه قصه ..... وقتي خودم سوار ماشينش كردم و گفتم : چرا
وايسادي ؟ ..... برو ! و نگفتم كه بمان ... و نگفتم كه بايست و
نگفتم كه .... وقتي ديگر در انتظار ماندنش نماندم ... وقتي با چشمانم
خيره شدم به ماشين كه دور مي شد ... و برايش نگفتم آن همه حرف را ...
و برايش نگفتم ...نگفتم ... فهميدم كه درسم را آموخته ام .
او رفت
... بي هيچ كلمه اي .... در سكوتي كه به هم بر خورده بوديم .... سه دقيقه
كه چندان فرصتي نيست .... او رفت و نشنيد آن همه حكايت را ....
او رفت و نشنيد آن همه قصه انبار شده را .... او رفت ...او رفت و من
آموخته بودم رفتن را .
از اين
لحظات , تنها , برايم , نگاه آخرين كسي ماند كه هيچ كس نفهميدم چه
نسبتي داشت با من ... چه نسبتي .... نمي دانم .... هيچ وقت ندانستم .

**************

**************
هليا ! بدان كه من به سوي تو باز نخواهم گشت . تو بيدار مي نشيني تا
انتظار , پشيماني بيافريند . بگذار تا تمام وجودت تسليم شدگي را با
نفرين بياميزد . زيرا كه نفرين بي ريا ترين پيام آور درماندگي است .
شب هاي
اندوهبار تو از من و تصوير پروانه ها خالي است .
**************
هميشه ,
از بچه گي لذت برده ام از شمايل .... هر جور كه باشد ... شمايل
...شمايل تو بديدم نه عقل ماند و نه هوشم ... و هميشه فكر كرده
ام كه چرا در مينياتورها وجه اوليا را درون حلقه اي از آتش مي
كشند ... چرا ؟ چرا آتش ... چرا ....
ميان اين
سرما ....آتش ؟
آتش
...ميان اين سرما .....
**************
گريستن هليا , تنها و صميمانه گريستن را بياموز !
**************
ما تدري نفس ماذا تکسب
غدا
و ما تدري نفس باي ارض تموت ...
يادت هست
ميثم .... ميثم ... بايد تا ابد اينجا سه نقطه گذاشت ...تا ابد ....
تا ابد ... به كدامين زمين خواهد مرد ... و من نمي دانستم فردايم را ...آن
روز ...آن روز كه .... بگذريم ...بگذريم ...قصه فرداها قصه پر تكراري است
.... مي خواهم دوباره بخوانم ...و
ما تدري نفس باي ارض تموت ... و نمي داند كه به كدامين
زمين مي ميرد ... كدامين زمين ...كدامين زمين آغوش باز مي كند و آنچه را كه
داده بود پس مي گيرد ... دوباره ...پس مي گيرد ..هر آنچه را كه داد
...امانت را ...توفي ...كامل پس مي گيرد ...سفت بغلت مي كند ...سفت ... سفت
... محكم زمين تو را مي بلعد ... جاي تمام شانه هاي نبوده ... جاي تمام
پشت هاي خميده ....
تا
به حال حس كرده اي ماندگاري خاك را .... استحكامش را ...تشنه
لمس زمين بوده اي ؟ و خاك ...خاك پذيرنده ....اشارتيست به آرامش ....
آرامش ... : هيس !! خوابه ... نبايد بيدار بشه ...نبايد
...
روزي فكر
مي كردم ...روزي به اين ...به اين ... كه مي تواني حس كني چه رازي است در
آن لحظه اي كه ...نه در روايتي كه صداي كسي را ضبط كنند بيارند بالاي بستر
كسي كه ديگر در اين دنيا نيست ...هست ...نيست ....بيارند ...تا برگردد ...بيارند
تا يك صدا تو را زنده كند ... يك صدا تو را از عالمي عبور دهد ...يك صدا
...يك لحن ...يك لحن ... مي فهمي ؟... مي فهمي ؟
امروز
نوشته هاي آشنايي را يافتم كه آشناي اش بيش از تمام اندوخته
آشنايي هاي گذشته برايم ارزشمند است .... آشنايي با او ...آشنايي با پسري آن
طرف آب هاي بزرگ ...آشنايي با دختري اندكي دور تر ...آشنايي با آشناياني كه
هيچ وقت نديده امشان ...هيچ وقت صدايشان را نشنيده ام ... هيچ وقت
.... نمي دانم و تنها مي دانم كه آشنايند .
با من .
نوشته ام آن بالا " متبرك باد نام تو " . نوشته
بود طرقه و يادم انداخت . طرقه و يادم انداخت كه مي خواستم برايت شب
سكوت بخرم ...شب سكوت ... مال چند سال پيش است ....؟ حسين ... شريك شب سكوت
من .... مال چند سال پيش است پسرك كه تاب نمي آورد گريه نكردن را
... زلف تو در هم شكست توبه و پيمان من .... مال دوم يا سوم دبيرستان است
...جوانيي كه در آن جاهلي نمي كرديم و پيش روي خدا كاهلي نمي كرديم ...
ديگر اشك
نمي ريزم ... ديگر اشك نمي ريزم وقتي مي خواند ...كمانچه ... بي تو دل و
جان من ...سير شد از جان و دل ...جان و دل من تويي , اي دل و اي جان
من ....عادت كرده ام به ناله هاي تنهاي كمانچه ...
انسانها
زود عادت مي كنند .... زود فراموش مي كنند .... يك سال ... چند روز ... سي
سال ...چهل سال ... يك عمر ...يك شب ...
يك شب !
گر تو
نگيريم دست كار من از دست شد .
زان كه
ندارد كران وادي هجران من ....
**************
نوشته بود
طرقه ... طرقه پرنده اي است افسانه اي
که هزار نام خدا او را از سوختن مقابل خورشيد حفظ مي کرد ...سفر به سوي
خورشيد را آغاز کرد
با هزار نامي که .....به او آموخت
.....ولي در مقابل خورشيد نام هزارم را فراموش کرد و سوخت
... سوخت....
**************
انا الذي
اعتمدت .... اعتمدت ... اعتماد ... من .... من ... اعتراف مي كنم .... من
آن كسي بودم كه اعتماد كردم .... اعتماد .
اعتماد
.....
چقدر غريبه است اين لغت برايم ...
بيگانه .... بيگانه .
اشتباه كردم ...؟
شك دارم .
شايد .
**************
كساني
بودند كه مي خواستند آزمايش را بيازمايند , اما من , از دادرسي ديگران
بيزارم هليا . در آن طلا كه محك طلب كند شك است . شك ,
چيزي به جاي نمي گذارد . مهر آن متاعي نيست كه بشود آزمود و پس از
آن ضربه يك آزمايش به حقارت آلوده اش نسازد .
آنچه من
مي شنيدم آنچه مي گفتند نبود . كلمات در فضا دگرگون مي شد و آنچه به
گوش من مي ريخت با كشنده ترين زهرها آلوده بود . در برابر من , زنان ,
مردان , كودكان و ابزارها سخن مي گفتند .شهري مرا سنگسار
مي كرد .
مردم يك
شهر مرا دشنام مي دادند .
شهري كه
دوست مي داشتم .
و مردمي
كه پيش از اين ايشان را بارها ستوده بودم .
**************
سر آغاز
نام تو پايان ندارد
تويي
اولينم , تويي آخرينم ...
**************
انت كهفي
... تويي پناه من ...تويي ...تو كهف مني .... كهف .... غار .... كه
بپوشاندت ... كه پناهت دهد از همه چيز ... كه فرار كني از نگاه
خيره خورشيد و اطمينان داشته باشي به ماندن غار ...به تاريكي اش
...مثل شب ... كه غمت را بپوشاند ...غمت را ...اشكت را ...در ميان دل سنگي كوه
.... و سرت را آرام بگذاري و نه صد سال ...نه سه صد سال ...هزار سال
...هزار .... بخوابي .
انت كهفي !
حين تعييني المذاهب في سعتها و تضيغ بي الارض برحبها .... تويي پناهم وقتي
راهها با همه وسعتي كه دارند درمانده ام كنند .... و زمين با همه پهناوريش
بر من تنگ گيرد ....
زمين ....
زمين ..با همه پهناوريش بر من تنگ گيرد .... انت كهفي .... تو ....
تنها تو !
**************
نخوانده اي
...مي دانم ...و تازه خوانده باشي ...زندگي كه نكردي ...روزها و روزها ....
هي بخواني و غرق شوي .... دست و پا بزني و باز هم نرسي .... " من او
" ... من او .... گفت : مي دوني ؟ يه جورايي دلم مي گيره ... يه جورايي
.... يادت مي ياد ؟ يادم مي اومد .... خوب يادم مي اومد ... يه جايي گفت :
" نقل تقوي نبود .... بوي ياس ..... بوي ياس ...."
بوي ياس
........
تنها بوي ياس .
**************
٭ وقتي ديگر کسي نيست
تا تو را به ياد بياورد ، تو ديگر آن کسي نيستي که بودي ..
*****
٭ شهاب الدين
سمعاني در
روح الارواح مي گويد: هر چه اهل لا اله الا الله بسيار شدند ، مخلصان کاستي
گرفتند و کاستي گرفتند تا دور بما رسيد. و اينگونه شد که مي بيني.
عهد مصطفي عهدي بود که از سنگ و گِل بوي دل مي آمد ، و اکنون
عهدي ست که از
دل بوي سنگ مي آيد! ...
*****
"
.. و پرسيدند از صبر. گفت: « آن است که دست و پايت ببُرند و از
دار درآويزند.» و عجب آنکه اينهمه با او کردند! ... چون خلق در کارش
متحير شدند ، زبان دراز کردند و سخن به خليفه رسانيدند. و جمله بر قتل او
اتفاق کردند ، از آنکه مي گفت: «انا الحق!» ... جنيد را گفتند: «اين سخن که
حسين مي گويد تاويلي دارد؟» گفت: « بگذار تا بکشند. که روز تاويل نيست.»
.... ابن عطا کس فرستاد که: «اي شيخ! از اينکه گفتي عذر خواه تا خلاص
يابي.» حلاج گفت: «کسي که گفت ، گو: عذر خواه.» ..
نقل است که در زندان سيصد کس بود. چون شب درآمد گفت: « شما را خلاص دهم! »
گفتند: «چرا خود را نمي دهي؟» گفت: «از آنکه در بند اويم». پس به انگشت ،
اشارت کرد و همه ء بند ها از هم فرو ريخت ... گفت: «اکنون سر خود گيريد».
گفتند: «تو نمي آيي؟». گفت: «ما را با او سّري ست که جز بر سر دار نمي توان
گفت». خبر به خليفه رسيد. گفت: «فتنه اي خواهد ساخت. او را بکشيد يا چوب
زنيد تا از اين سخن بازگردد». سيصد چوب بزدند. هر چه مي زدند، آوازي فصيح
مي آمد که: «لا تَخَف يابنَ منصور!» ...
پس ببردند تا بکشند. صد هزار آدمي گِرد آمدند و او چشم گرد همه ميگردانيد و
ميگفت: «حق ، حق ، انا الحق». نقل است که درويشي در آن ميان از او پرسيد:
«عشق چيست؟». گفت: «امروز بيني و فردا و پس فردا!».
آن
روز بکشتند ، روز ديگر بسوختند و سّيوم روز بر بادش دادند ...
"
به نقل از
سيزيف
**************

تيرداد بسيار عزيزم
نمي
دانم از كجا شروع كنم .خيلي حرف براي گفتن به تو دارم
.ميتوانم ساعتها اين جا بنشينم و
آنچه ميخواهم را برايت بنويسم
.ولي نميدانم از كجا شروع كنم
.به اعماق حافظه ام فرو ميروم و سعي ميكنم تا زندگيم را باز آورم تا آنچه
اتفاق افتاده است را به خاطر
بياورم
.چه
كسي اينچنين نرم و نا محسوس مرا لمس كرد كه من دستهاي او را حس نكردم
.چه
كسي مرا اينگونه محيلانه عوض كرد كه من هرگز نتوانستم بدانم كه او كيست
.ميانديشم
و ميانديشم تا آغاز آن را دريابم و به تو بگويم اما نميتوانم بفهمم كه اين
همه از كجا آغاز شد
.از كجا
آغاز كنم؟ شايد از آن صبح غريب بيست و شش يا بيست و هفت سال پيش امتحان
ورودي به مدرسه و چه كسي را آنجا ميبينم؟
چه
كسي دو صندلي آن طرف تر نشسته بود؟
كه
ميخواست خوشمزه به نظر برسد؟ كه با دختر ها اينقدر راحت است؟
اين تيرداد است
.
تيرداد كه قديم ترين دوست من است. من بيش از هر كسي با او دوست بوده ام
.مردي هست كه او
را
بيست و هفت سال است كه ميشناسم و او دوست من است.
من
تيرداد را مي
بينم و
مي
بينم كه
هميشه او
را
از ميان همه دوستانم به خود نزديك تر
يافته ام
.به من از همه شبيه تر
.كسي كه مرا بيش از همه مي فهمد . مثل من رشد يافته و شايد آرزوهايش
روياهايش آرزوهايش و
حتي ترسهايش چون من باشد.
من تيرداد
را مي بينم و و ميانديشم كه چگونه به هم ميمانيم
:در آن معجون غريب و آسيب پذيري كه از شكنندگي و قدرت داريم
.جديت و بي خيالي
.در آن پيوند سخت ميان سرسختي و نرمي
.در آن انزواي بي بديل
.همان انزوايي كه مرا به فهميدن قادر ميسازد و تو را نيز. يعني آنچه از آن
سخن هرگز نميتوان گفت.
همانچه
نميتوان با عزيزترينت در آن شريك باشي
.همانها كه نا اميدانه در دفترچه هاي خاطرات مينويسيم
.نوشته هايي كه هرگز دو باره خوانده نميشوند
.دفتر هايي كه من از تو نوشتنشان را آموختم
.من و تو هر دو شاعر بوديم. من وتو تيرداد عزيزم هيچ نداريم جز شاعري و
ديگر هيچ.
نميدانم
از كجا بياغازم.
ميتوانم
به آن قصه نا گفته بينديشم
قصه اي كه هرگز نوشته نيز نخواهد شد قصه اي كه
به قيمت شاعرانه زيستن به واقعيت پيوست و همان شاعرانگي انتقام خودرا
اينچنين از او ميكشد كه هرگز نوشته نشود. ميتوانم به قصه درد هاي
تحمل ناپذير بينديشم تاريكي بي پايان كه هرگز تن به سلطنت كلمات نمي دهند
و
هماره ناگفته ميمانند
.قصه
اي كه آنچنان مرا عوض كرده كه هرگز از آن خلاصي نخواهم يافت حتي با نوشتن
شعر.قصه غريبي بود. من تا ريز ترين قطعه هاي ممكن در هم شكسته شدم . و چه
بسيار شبها كه گذشت و خورشيدي بر نيامد.
من هم مثل
تو هميشه مجله جمع ميكرده ام
.يكي بود آخرين صفحه اش پر بود از عبارات نوميدانه پيشبيني مصيبت ها
.انتظار بلايي آسماني
.داشت ميامد. فقط يك روز ديگر تا آمدنش فاصله بود
.يك روز درخشان تابستاني در تهران
.جنگ تمام شده بود و زندگي آرام آرام داشت باز ميگشت
.ولي صفحه من فقط مرگ را پيش بيني ميكرد..
حسرت.
حسرتي كه هرگز پايان نمي
پذيرد.
آنگاه سه
سال گذشت و يك كلمه نوشته نشد. حتي يك كلمه. تيرداد عزيزم. ميتواني تصورش
را بكني؟ سه سال آزگار بدون حتي يك كلمه.آن صفحه آخر
,
آخرين صفحه باقي ماند.
سه سال
گذشت تا كتاب ديگري گشوده شد . كلمات به من باز گشتند ...دوستان من... آه
چقدر دوستشان دارم , آنها بازگشتند . زندگي هزاران بار زير و رو شد كليدها
داده شدند... كليدهاي ديگري ستانده شدند... . يك روز شاد بود ديگري شاد تر
يكي تلخ ميگذشت و آن ديگري كمي تلختر .همه داراييم
به تاراج رفت همه اش . امروز آن مجله اي كه آن روز گرم در تهران
تمام شد جايي در يك گوشه نمور و كثيف افتاده.تمام صفحاتش پر است از كلمات
شيرين و حسرتبار به زبان عزيز فارسي .آيا هرگز آن را خواهم ديد؟
فقط اميددارم.
ولي من آن
را به ياد دارم .صفحات زردش را و جوهر ارزان قيمتش را به ياد مي آورم و جلد
پلاستيكيش را كه بيست سال پيش از مجله جدا شده است را. بازش كه كني با يك
شعر آغاز ميشود .اين شعر مال تيرداد است .من تنها نسخه از آن را ميدانم.
دارمش .
شعري است
در باره يك گل ياس. تازه و آكنده از عطري اعجاب انگيز . روزي توسط يك
باغبان دوست داشتني نگهداري مي شد و روز ديگر اما فراموش شد و به دور
انداخته شد .كسي چه ميداند شايد هم خود پژمرد . در صفحات فراموش شده يك
دفتر چه فراموش شده از يك شاعر فراموش شده .من آن را نوشتم و نمي دانم كي
از تو خواستم كه آن را برايم بنويسي و تو نوشتي .من آن را نگه داشتم و اگر
زندگي خوي وحشيانه و بيرحم خود را نشان ندهد و اگر هيولا هاي دزدي و جنايت
روزي از ميان بروند آن را تا ابد نگاه خواهم داشت .اينجاست آن شاعر آن شاعر
آن مرد. روزي من يك دوست شاعر داشتم . زيرا كه ما
هيچ نداريم هيچ من و او جز شاعرانگي .
آيا از
اينجا آغاز ميتوانم كرد؟ يا ناگهان ده سال ديگر يابيش به پيش بر جهم و
بگويمت كه چه شد.
چرا آغازيدم... چرا رفتم... چرا باز آمدم... كجا
رفتم ...چه كردم... آيا از آن گوشه هاي تاريك كه ديده ام برايت بگويم؟از
اوهامي كه رنجم ميداد؟از شادي هايي كه چشيدم؟ از ترس ها و جدايي ها؟از
سرخوشي ها و افسردگي ها؟از شكها و يقينها؟چه بگويم جز اين كه
همه آنچه هميشه ميخواستم يك شعر خوب بود .
اين شعر رياضيات بود كه مرا به خود ميكشيد. اين شعر فلسفه بود كه
مرا مجذوب كرد. شعر دين من بود. من تو را ميبينم
دوست من كه اين كلمات را ميخواني و لبخند تو را بر چهره ات ميبينم.من
ميتوانم خشم تو را از آن چه شدم درك كنم و اما نوميدم كه بفهمي كه چگونه
چنين شد.اما من همچنان اميد وارم و دوستان خود را ميشناسم.
و
ميدانم كه به چه كسي ميتوانم بگويم كه من فقط ضعيف بودم . همين .فقط يك
انسان كه به سوي زيبايي كشيده ميشود و ديگر هيچ.فقط شاعرانگي بود و ديگر
هيچ.من از ميان جنايت ها و مكافات ها در گذشتم.هزار بار پوست انداختم
آنچنان عوض شده ام كه مردمان نخواهند دانست كه كه بودم.اما مردي را به خاطر
مي آورم شكنا با نقابي از سر سختي.اينك من جنگاوري هستم كه به هنگام قتل
وحشتش گرفته است.اينك من مردي ساده و احساساتي هستم و اين همه چيزي است كه
بر سر او آمده است.نميدانم از كجا بياغازم دوست من. اما اين خايي (
خوابي ؟) است كه بايد تمام كنم اما نه تا دير.
با دوستي
از جانب
مخلصت
همان ايرج
قديم .
* اسامي حقيقي
تغير داده شده اند
مسيح مصلوب ....عيساي بر
صليب ..... مصلوب .... مصلوب .... مي دانم ...خوب مي دانم ...كدام مسيح
بر صليب ديده اي كه حرف بزند ...كدام ...كدام ديده اي كه
بنالد ...كدام ؟ مصلوب كه حرف نمي زند ... كدام ذبيح رو به قربانگاه كه
بر آشوبد و فرياد كند ... كدام ؟ حكايت يعقوب هم كه كني جز سكوت هيچ
نخواهي يافت ..... سكوت ...سكوت ...بر برادران غيور ... و چه مي تواني
بگويي به فرزند ... اگر تمام عمر شكسته باشدت .... چه داري
براي گفتن .... مي دانم . عيساي مصلوب كه ساكت است ...عيسي ...اما سر
بريده نشنيده اي كه حرف بزند ...نشنيده اي ... بر روي نيزه
نشنيده اي ؟ فكر مي كردم ياوه است . اما مگر نديده اي كه
سر بر نيزه سخن بگويد.... و اگر عيساي تو خامش است كدام سر بريده
جوابت را خواهد داد .....
كدام سر پاسخت را خواهد داد
....
پاسخ تو .
پاسخ سوال بي جواب من
..........
كدام سر ؟
**************

**************
خطوط را رها خواهم كرد
و همچنين شمارش اعداد را
رها خواهم كرد
و از ميان شكلهاي هندسي
محدود
به پهنه هاي حسي وسعت پناه
خواهم برد ....
گاهي مي فهمي .... چيزي را
...حقيقتي را كه خزيده ميان برگ برگ زندگيت .... روزي اينجا نوشته بودم
كه " آخرين كسي كه برايم مانده " و آشنايي برايم نوشته بود كه باز هم
خوب است ...خوب ... كه فرق است بين صفر ... و يك ... و اين كه يك
نفر مانده باشد و هيچ كس نباشد ...فرق است .... فرق و خير ست كه باز هم
آن يك نفر برايت مانده ....
همين چند روز پيش بود كه
فهميدم تمام شده اند . آدمها . تمامشان .
آن يك هم صفر شده بود .
اين مهم نيست ...اين كشف
مهمي نيست كه ذخيره روابط انساني من صفر باشد يا يك يا .... چند روز
پيش - كه كنار س نشسته بودم فهميدم ....نشسته بودم و فكر مي كردم به
لحظاتي كه بر من گذر كرده ...به ثانيه ها ...به نگاهها ...به سكوت ها
...به لبخند ها ...گذر كرده ...گذر .... مثل باد كه مي وزد ميان شاخه
هاي درخت و مي كند .... مي كند ...مي كند ...برگهاي درخت را ...
و تو چه مي داني كه كنده شدن چيست ... چه مي داني ...چند بار از وجودت
كنده اند كه بداني كنده شدن چه معني دارد ...
مي كند .
مي كند .
من عريانم , عريانم ,
عريانم
و زخم هاي من همه از عشق
است
از عشق , عشق , عشق .
من اين جزيره سرگردان را
از انقلاب اقيانوس
و انفجار كوه گذر دادم
و
" تكه تكه شدن " , راز آن وجود
متحدي بود
كه از حقيرترين ذره هايش
آفتاب به دنيا آمد ....
س كنارم نشسته بود .
من كنار س . گفتم مي داني ؟ وجود تو دو چيز را برايم ثابت مي كند ....
اول .... اول , وجود تو ثابت مي كند كه ديگر هيچ چيز برايم باقي
نمانده ... هيچ چيز ... ثابت مي كند . ( يك آن فهميدم .... هيچ چيز
نبود ... هيچ چيز ... گاهي بود چيزي نفي تمام چيزهايي است كه
گمان مي بردي با تواند .... با تو .... با تو .... هر جا روي تو با مني
..... اي هر دو چشم و روشني .... هه! گمان مي بردي ...
گمان . ) و دو ...دو ... س راوي داستاني بود ... داستان ساده اي كه مرا
فهماند - لحظه اي - كه هيچ تقدسي وجود ندارد ...هيچ تقدسي ... داستان
تكراري است ... بي هيچ ابداعي .... بي هيچ حكايت تازه اي ...ياد آن حرف
مي افتم كه زندانيان در زندان در مواجهه با محيط تازه چند دسته
مي شوند ...يك عده ... يك عده ... و يك عده هم مثلا مذهبي مي شوند ...
مذهبي ....صبح تا شب نماز مي خوانند و مي داني تو چقدر مي خندي به اين
دين عارضي .... به اين مذهب موضعي .... چقدر مي خندي .... داستان اين
بود ... روزي مردي - پسري - براي دختري - زني گريسته بود ...گريسته بود
زير نگاه سرد و بي تفاوت دختر ... در زير سكوت آزار دهنده
و بي رحمي غير قابل باوري . روز ها گذشته بود ...روزها بر پسر
...امروز بعد آن همه روز دختر - كه هيچ كس در شادي اش شك نداشت -
مي گريست ... مي گريست براي چيزهايي كه از دست رفته بود و مي گفت
كه روزگاري من آن زميني نبودم كه كسي |