تاريخ آخرين ويرايش :  2005/06/28 

 

وب لاگ نامه هاي عاشقانه يك پيامبر
نمونه آثار : پوستر - طراحي  وب - طراحي گرافيك و ...
برويد و ببينيد
من : دانيال كشاني متولد 1362 ....
جاهاي خوب
     همان guest book  شما بنويسيد

من اين جزيره سرگردان را

از انقلاب اقيانوس

و انفجار كوه گذر دادم

و  " تكه تكه شدن " , راز آن وجود متحدي بود

كه از حقيرترين ذره هايش آفتاب به ي آمد ....

 

نامه هاي عاشقانه يک پيامبر
جايي ميان بي خودي و کشف
بافته‌هايِ مشوشِ يک مست
فتح باغ
شهر هشتم
يک نگاهِ ساده

 
 

 

 

 

 يه جايي تو سوره يوسف هست كه ميگه يا صاحبي السجن .... اي ياران زندانم .... من خيلي خوشم مياد از اين دو كلمه ...

 

پيش او که رفت
100 مجلس کوروش علياني

 

 

 «ايمان»  /  «خاله شهرزاد »  /  «منم دوسش دارم »  /  « پرسه ... مجله رفقا و ما »  /  « عكسهاي خوب هم داره .»  /  «مروا و وب لاگش :مكاشفه »  /  « روح بزرگ - سيزيف »  /  «  تلاقي در بي نهايت  »  /    تابان   /   مولانا محمد كاظم كاظمي   /  خلوت گزيده   /  متبرك باد نام تو !  / فتح باغ

ليليا ...

 

 

 

 

رفقا -  دوستان و آشنايان :

 «داريوش »  /  عليرضا   /  پدرام  /«مهران»  /    عباس    /   مصطفي   /   نيكنام   /  جوجه مهندس  /  بانك اطلاعاتي فارغ التحصيلان مدرسه اي كه مي رفتم .  /  سارا درويش  /  شادي  / افسون فسرده

حلقه ملکوت
مامان من !
مامان بقيه بچه ها !

کي به ما لينک داده ؟

 

برو فلش نصب کن
شکايت هجران
 سه تار آريا عظيمي نژاد


ب
ازخواني : محمد اصفهاني

 


وب لاگ صوتي

 وب لاگي براي بي سواد ها !  مي توانيد متن وب لاگ را بشنويد . کيفيت با توجه به حجم کمي پايين آمده . اگر خوب بود  بگيد باز هم درست کنم .

 
گلچهره
محمد رضا شجريان  / حسين عليزاده  / کاست دلشدگان

 

 

    online
چند نفر الان تو اين صفحه هستند

 
 نهايت تمامي نيرو ها پيوستن است...
پيوستن ...
به اصل روشن خورشيد
و ريختن به شعور نور ...

 

 

designed by Daanial.com

 

 

 


و بيده الخير
و هو علي کل شي قدير ...

 

 ...كودكان مي انگارند كه فرصتي پايان ناپذير براي زيستن دارند اما  چنين نيست و بر همين شيوه ، دهها هزار سال است كه از عمر عالم گذشته است .  يعني بقا  و  جاودانگي  را در اينجا  نمي توان جست و هر كس جز يك بار فرصت گوش سپردن به اين سخن را نمي يابد . كودكان مي پندارند كه فرصتي  پايان ناپذير  براي زيستن دارند اما فرصت زيستن ، چه در صلح و چه در جنگ كوتاه است ، به كوتاهي آنچه از گذشته هاي خويش به ياد مي آوريم ...

 

سکوت ، زبان ناگفته فرشته هاست ... سکوت ، سر درخشش آن چشمهاست که هنوز از آن نگاه کهنه مي سوزند ... بعضي کلمات را نبايد خرج کرد باران ...  بعضي چيز ها را نبايد فروخت باران ... روي بعضي چيزها نبايد قيمت گذاشت ... نبايد ... . من همه چيز را فروخته ام ... همه چيز را ...
 ترسم از اين نيست ... ترسم از بي چيزي در  بازار شلوغي که در آن همه چيز را ارزان مي خرند و مي فروشند نيست ... ترسم  انتهايي است که بر آن پاياني متصور نيست ... بر انتهايي که از سوي ديگري مرا به خود مي کشد ...  از هجوم دنيايي که صاف ترين لحظات مرا طلب مي کند ... پنهان ترين نگاه وجودم را مي خرد ... بهايش  را مي دهد ... و مرا با خود تنها مي گذارد  ... ترسم از تسليم شدن است ... تسليم ... تسليم ...
کي باران ؟ کي ؟ اين درياها آرام مي شوند ... کي من نقش آن جزيره را در آن دورها مي بينم ...کي مي رسد که او که خير الفاصلين است ... کي مي رسد که او که تمام لحظه هاي عالم مال اوست ... کي مي رسد  او که مهربان است و هميشه چشمانش اين پايين ما را نگاه مي کند ، آن  فاصله ها را که با آن مي توان از تمامي درها گذشت ، از آن در تنگي که مسيح گفته ، از آن گذرگاه عافيت که تنگ است ... نشانم دهد  باران ؟ کي مي شود که نشانم دهد و نترسم ...! نترسم ... نترسم ...

دلم مي خواهد نه براي تو ، براي کسي که شبي در انتهاي آن روزهاي سياه که هر لحظه اش هزار شب تاريک بود ، براي کسي که شبي در آن روزها که زشت ترين روزهاي عمرم بود و پر بود از تيره ترين کلام عالم ، پر بود از کينه ، به من مهر را آموخت ، دلم مي خواهد نه براي تو ، که براي او بنويسم ...

باران ، من روزهاي زيادي را با کينه زيسته ام ... روزهاي زيادي را که حتي يک روزشان هم براي يک  زندگي زياد است ... من روزها با کينه زندگي کرده ام باران ...اما نه ... زندگي با کينه زندگي نيست ... تکرار هر روزه مرگ است ... تنفس بيمار مسلولي است که با هر نفسش مرگ را به درون مي کشد ... تنفس بيماري است که  هر نفسش  تمام زير و بم دستگاه تنفسش را پنجه مي کشد  و از درون خفه اش مي کند ... باران من روزهايي از حق زيستن محروم بوده ام  و بگذار برايت داستاني تعريف کنم  از شبي که من ميهمان غريبه کسي بوده ام  و ميز باني داشته ام باران که  ميزبان خوبي بود ... خوب باران ... خوب بود .. .آن خوبي که تو مي داني معنايش  چيست ... آن خوبي که هنوز هر وقت که چشمانم را ببندم و لبانم را ، به من لبخند مي زند و مثل دخترک کبريت فروش  روشن مي کند آن تاريکي ها را که هنوز تاريک تاريک تاريک است ...

خيلي چيزها را نمي شود فراموش کرد باران ... خيلي چيزهاي کوچک را  نمي شود فراموش کرد

باران!

اين طوفانها هنوز همه چيز را از من نگرفته اند ... هنوز چيزهايي براي من مانده است ... خيال نکن که آن حقيقي ترين هيچ گاه مجال ظهور بر پست ترين وادي را خواهد يافت ... گمان مبر که روزي اين چشمهاي رهگذر ، اين چشمهاي جستجوگر قانع ، توان راه يابي به آن گم شده را مي يابند ... باران کلام محبت کلامي نيست که اين قدر راحت ميان کوچه و بازار روان شود ...
باران ! من عزيزترين داراييم را جايي در انتهاي قلبم پنهان کرده ام ... جايي که هيچ کلمه اي به آنجا نخواهد رسيد ... جايي که هيچ دستي به آن جا راه نخواهد برد ... داراييم را نگاه مي دارم و هر چه طوفان ، هر چه باد ، هر چه موج بيايد من چيزي از دست نخواهم داد ... آنچه ماندني است خواهد ماند . خواهد ماند ...

باران ، تنها لحظات اندکي ، تنها ثانيه هاي کوتاهي  ، به کوتاهي تمامي خوابهايي که ديدم و نيمه رهايم کردند ... کوتاه ... تنها ميان چشمهاي اندکي  ...چيزي از آن اصل روان خواهد شد ... چيزي بي کلام ... سکوتي بي کلام ... در نگاهي کوتاه .. که عابري به عابر ديگر مي کرد ... عابري که غريبه بود ... عابري که رفت ... رفت براي آن که رفتن تمام داراييش بود ... براي آن که بايد مي رفت ... غريب ... غريبه ... مسافر ... مثل : ربوار ...  يادت مي آيد باران آن شب را در آن غروب ، در آن ثانيه ها ، که تو به دنيا آمدي  ، که اگر پسر بودي ربوار ... اگر دختر باران !
ربوار : رهگذر غريب ...مسافر غريب .... ربوار ...! ربوار ...! ربوار ...!

" مرا سفر به کجا مي برد ؟
کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند  ...
کجاست جاي  رسيدن ...؟"

مي گفت از تمامش تنها اين را دوست دارم ...که ... که ...
 دستانت را بياور بالا از آن انتهاي قلبت داد بزن ... براي تمام روزها ... براي تمام شب ها ... داد بزن ...
داد بزن و بخواه :  الهم .... رّد ... کل ... غريب ... رّد کل غريب ...


تلفن زده بود چيزهايي را يادم بياورد ... مسخره است اين چيزهايي که ما در تلفن مي گوييم ؟ شايد ... من هم داشتم مسخره اش مي کردم  ... گفت يادت هست گفته ام چه بنويسي ؟ گفتم خوب . خوب يادم بود ... بعد اين همه سال . گفت : تو يادت هست که چه خواستي ؟ گفتي براي تو چه بنويسيم ؟ - هر چند که مي دانستيم که او وصي اين وصيت نخواهد بود - يادم نبود . چه مي خواست باشد خواسته هاي بچه گانه بچه هايي که امروز فکر مي کردند بزرگ شده اند . يادم نبود ... بايد امروز چيز خنده داري باشد نوشته هاي ننوشته سنگي بر گوري که ... يادم نبود ... بگو !

گفت :

داني که مردان مسافر کم شکيبند
هم در زمين هم آسمان ، هر جا غريبند ....

داني که در غربت سخن ها عاشقانه است
اين فصل را با من بخوان باقي فسانه است ...

 

 


تا دوشنبه هفتم مهر 82

 


 



تعز من تشا و تذل من تشا

 

« ... روزي کسي به من مهر مي ورزيد . من از زندگي و دنيا به واسطه ي اين عشق ، نجات يافتم . به نظرم رسيد اين همان نوري بود که از کودکي جستجو مي کردم . ناگهان يک نفر تمامي نورها را يک جا جمع و به من پيشکش کرد . چنين بود که دست بر قلب عريان زندگي  نهادم . حاضر بودم تمام کتابها ، حتا کتاب آينده ام نابود شود مگر اين جمله : " ايمان داشته باشيم که يک روز و  فقط يک روز دوست مان خواهند داشت و آن پرواز مشخص قلب در روشنايي است  ... " شايد بتوانند همه دارايي ام را از من بربايند اما امکان ندارد اين جمله را که همچون کتابهايم ، در جان خود نگاشته ام از من برگيرند ...»

باران عزيز !

مي خواستم برايت بگويم که در سفر بوده ام ، مي خواستم برايت بگويم که هنوز در سفرم ... هنوز ... و اگر اين روز ها برايت چيزي ننوشته ام ... نتوانسته ام که بنويسم .اما دروغ مي گويم ...دروغ . باران ! توانستن تنها دليل وجود نامه هاي عاشقانه نيست ... باران نامه هاي عاشقانه از جنس گزارشهاي کاري روزانه نيستند که هر روز از سر وظيفه پر شوند ... از سر وظيفه نوشته شوند ... از سر وظيفه خوانده شوند .... باران نامه هاي عاشقانه نامه هاي عاشقانه اند ... و اگر چه  گاه گاه ...اگر چه  بي نظم و غير منتظره ... اگر چه با فاصله ، اما تا به انتهاي زمان نوشته خواهند شد . تا روزي که آخرين انسان در اين خاک زنده باشد ... از همان روزي که اولين انسان بر خاک به دنيا آمد .... نامه هاي عاشقانه تنها دليل هستي عالمند ... نامه هاي عاشقانه اي که براي زندگي نگاشته مي شوند ...

غير منتظره باران ... غير منتظره ... آن طور که هر وقت دلش خواست بيايد و  هر وقت خواست هم برود .. هر وقت ...آزاد آزاد ... مثل گنجشک هاي  روي تير چراغ برق ، آزاد ...  هيچ کس نبايد اهلي شود ... هيچ چيز نبايد اهلي شود ... آن روباه نا جنس اين ها را به من نگفته بود ... اين بار در سفر کنار جاده روباهي ديدم ، مي دويد ... به ياد تمام مزارع گندم که روزي روباهي از آن عبور کرده است و شاهزاده کوچولويي . غير منتظره ... غير منتظره .. مثل عشق ... مثل اين کلمه که روزها براي من که هيچ چيز حرمت نداشت آن قدر حرمت داشت که اين قدر نامش را به ياوه نياورم ... مثل عشق غير منتظره ... مثل جنگ غير منتظره ... مثل اتفاق ... جنگي که مي آيد ...مي سوزاند ... همه چيز را نابود مي کند و مي رود ... مي رود ... واي ...واي ... بايد اين مي رود را هزار بار زمزمه کني ... بعد هزار سال ... در آن ثانيه اي که همه چيز رفته است ... همه چيز رفته است و تو  تازه معناي رفتن را مي آموزي ... و حسنک بر  دار تنها بماند ، آن چنان که تنها زاده شده بود از مادر ...

باران ! چقدر من اين گذر را دوست دارم  ... اين جنگ را که مي رود و مي سوزاند و هيچ باقي نمي گذارد و تمام مي شود ... اين عشق را که روزي مي آيد و ويران مي کند و به پايان مي رسد ... چقدر دوست دارم اين باز مانده هاي زندگي را در اين شهر هاي جنگ زده ...

شايد اگر از صالي بپرسي برايت تعريف کند که روزي خدا را ديده است ، در آن شبهايي که  هيچ گاه فراموشش نخواهد شد ، که پشت ديوار هاي مخروب قدم مي زدست  ... از صالي اگر بپرسي برايت مي گويد که هيچ چيز  مثل روزها زنده بودن  با ياد لحظات و ثانيه هايي نيست که از بارش ذرات عشق سرخ شده اند ... اما باران من در سکوت ويرانه هاي پس از جنگ و در سبزه ها و علف هاي هرزي که در خانه هاي متروک مي رويند  چيزهاي زيباتري ديده ام ....
باران هميشه وضوح قرين حقيقي دقت نيست ... چشمهاي خيس دقيق ترين چشمهايند ... 

باران !  عجيب مي ترسم ... عجيب مي ترسم از ثانيه هايي که از حضور ماندگاري تهي شده است ... عجيب مي ترسم ... عجيب مي ترسم از نگاه کردن بي حضور او ... از گفتن بي حضور او .. .از شنيدن بي حضور او ... از بودن پوچي که از تمام معناها خالي است ... باران من آن قدر ها هم انسان مذهبي نيستم ... آن قدر ها هم آن جوري نيستم که خيلي ها خيال مي کنند و حالم را هم به هم مي زنند اين آدم هايي که خيال مي کنند کسي که اين ها را مي نويسد بايد روي ابرها راه برود و تمام روز شطحيات بگويد ... حالم را بهم مي زنند و تو خوب مي داني که من آن قدر ها هم شبيه آن چيزي نيستم که اينان فکر مي کنند ... اما باران ! اين پايان هاي متروک مرا ترسانده اند ... مرا بيم داده اند ... از هزار سال بي هوده زيستن ... از هزار سال جنگ ...  از هزار سال تلاش براي به دست آوردن همان گلها ... همان گلها  که روزي کنار جدول خيابان در مي آمده اند ... از همان صداي بازي بچه ها که روزي در کوچه ها مي پيچيده است ... از بازگشت ...از رجعت ...  و باران من به تمامي بازگشته ام ... من باز گشته ام . .. و ديگر از هر چه بازگشت است بي زارم  ...

براي همين است که اين قدر مي ترسم از جنگ ...از اين کلمه سه حرفي ... اين قدر مي ترسم از آن يکي کلمه ...از عشق ...  از هر اتفاقي که مهلت نگاه کردن به چشمهاي پدرانه آسمان را به من ندهد ... هر اتفاقي که آن قدر سريع باشد که نگذارد من به خيلي چيزها فکر کنم ... نگذارد من خيلي چيزها را حس کنم ... نگذارد من خيلي چيزهاي ديگر را يادم بماند....  باران ! بگذار خاک خانه خود را براي خود نگاه دارم ...

براي کسي نامه نمي نويسم که نبودنش بر اين خاک مانع اين نوشتن باشد ... براي کسي نمي نويسم که نگران باشم از اين که انسان ديگري نيز چون من نامه عاشقانه برايش بنويسد ... باران ! نامه عاشقانه براي باران ... نامه عاشقانه براي تمام زندگي است ...براي تمام حيات  ... اين قدر آهسته و اين قدر صبور عاشق بودن ...تمرين  در سياه ترين و زشترين و کينه بارترين لحظات عاشق بودن .... تمرين زندگي ... آموختن درسهايي که هيچ کس در اين دنيا به کسي ياد نمي دهد ...

باران هاي موسمي - که مثل سيل مي آيند و ويران مي کنند و هيچ چيز باقي نمي گذارند - خودشان مي آيند ... هميشه آمده اند ... از آن ابتداي خلقت تا حالا ...در خشک ترين حوالي اين خاک هم مي آيند ...با آمدنشان  هيچ چيزي هم پا نمي گيرد ... نه گياهي سبز مي شود ... نه مي شود کاريشان کرد ... طبيعتشان اين است ... اما براي خيلي بارانها ... براي بودنشان ...براي آمدنشان ... نماز باران مي خوانند ... دست بچه ها را از دست مادرانشان جدا مي کنند و نماز باران مي خوانند ... بعضي چيزها را بايد بخواهي تا بيايد ...
نماز باران بلدي  ...؟  نمي دانم ...


 

 

 



 ظهر جمعه 28 شهريور 1382
19 سپتامبر 2003

 

 




   يا آخر الاخرين ...

 

مرگ ، که معشوق همه مردهاي واقعي عالم بود ، هم راهش را خواسته بود . و اسماعيل برايش نوشته بود « اگر بهشت نصيبم شد ، منتظرت مي مانم .» اين همان حرفي بود که شب رفتن هم زده بود . آن شب بدري که فهميد براي چه هم راهش شده . آن شب حالش عجيب بود  . مثل حال آدمي چشم به راه ، موقع ديدن مسافري که به جاي دوري مي رود . « حالا که اين جا کنار هم هستيم دعا کن همگي ، با هم برويم ، نه تو تنها .» نمي خواست از اين به بعد با يک خاطره زندگي کند .

و حالا وقت انتظار است « منتظر نوبتم نشسته ام تا او اين قدر پشت درهاي باز بهشت انتظارم را نکشد . انتظاري که من در همه اين سالها طعم تلخش را زمزمه کردم .» نه ، نمي خواست شکايت کند . و نمي خواست آن قدر منتظر بايستد که زندگيش را گذشتن سالهاي طولاني تمام کند . بايد يک بار ديگر سعي مي کرد تا خودش را به دريا برساند . درياي تمام نشدني و بدون انتها ...

تلخي انتظار را به اميدي که خواهد آمد مي توان تاب آورد .

 

باران ! آشفتگي نامه پيشين را ببخش ، آشفتگي نامه پيشين ، آشفتگي اين نامه ، آشفتگي تمام اين نامه ها ، آشفتگي اين کلمات ، آشفتگي من ... همه را ، همه را ببخش که کل يعمل علي شاکلته... هر کس بر اقتضاي سيرت درون ، صورت برون را مي آرايد  و از درون آشفته من جز آشفتگي بر نخواهد خواست و از تو ... از تو ... بگذريم .

روزي به کمال فکر مي کردم ، کمال هر چيز ، کمال بودن سيبي که در دستان من است ، کمال بودن اين کاغذ ، کمال بودن اين کلمات ، کمال بودن اين لغات ، اين جمله ها ... باران ! شايد کمال بودن اين کلمات خوانده شدنشان است توسط تو اما من حتي براي گفتن به تو نمي نويسم ، من در مقابل تو جز براي شنيدن ننشسته ام و خوب مي دانم که براي شنيدن راه چندان مناسبي را اختيار نکرده ام .

تو شريک نا خواسته تمام دانسته هاي مني  و من ... . نوشتن من دليل کوتاهي دارد . دليلي مربوط به شبي پر ستاره که سقف آسمانش را ستاره ها ، هزار چراغ کوچک فرش کرده بود ... هزار ستاره مثل همان ستاره ها که از بس کوچکند  تنها مي توانند مسکن شازده کوچولويي باشند و گلي .  دليل من تنها چند لحظه بود ، چند لحظه - بي نگاه - بي حرف - در سکوت ، گوش دادن به يک مکالمه : بيا بگير ... بگير ديگه ... - نه خانم ! براي همه هست ، زياد هم هست  - نه بگير ... بيا نصفش کن ... مي دونم که زياد هست ... مهم نيست ، ولي نصف کن ... من اصلا  نصف کردن رو دوست  دارم ... بيا ... .

باران ! همه چيز همين بود . همين ، همه چيز در اين مکالمه پنهان بود ، در اين تقسيم  مقدس ، در اين نصف کردن همه چيز ... همه چيز .... نصف کردن نور ، نصف کردن روشني ... نصف کردن تمام داشته ها ... نصف کردن تمام نداشته ها ..باران همه چيز در همين جملات پنهان بود ... اين تمام آن چيزي است که من سعي کرده ام بياموزم . باران ! اين نوشته ها تنها تلاش براي تقسيم تمامي آن چيزهاي بسيار اندک و بسيار کوچکي است که در گذر روزها به دست آمده . اين نوشته ها تنها تلاش بي رمقي است براي تقسيم هر آن چه که او داد و حتي هر آن چه که گرفت . اين نوشته ها تقلاي بي فرجامي است در تقسيم لبخند محو و کم رنگي  که زندگي بعد روزها نبرد ، نبرد نا برابر و بي حاصل ، در انتهاي قلبم  به من بخشيده ...

روزي برايت گفتم که انسانها تا روزي که براي زندگي نجنگيده باشند ، تا روزي که در مقابل مرگ نزيسته باشند ، لذت حيات را نخواهند فهميد ، تا روزي که تنگي نفس هر نفسشان را شماره نکرده باشد نمي فهمند معني تنفس را ... تنفس ... بايد حتي ثانيه اي ، ذره اي ، بهاي يک نفست را بدهي تا بخواني که والصبح اذا تنفس ... باران ، تو درست پنداشته اي ! آسمان اين خانه ، ديگر ، از ابرهاي خاکستري خالي است . مي توانم تنها بگويم که امروز اين طور است و و در مقابل فردا هيچ براي گفتن ندارم . در مقابل فردا ، فردايي که مي آيد ، تنها اميدوارم  و راضي ، اميدوارم و مطمئن ... اطمينان به حضور لبخندي بزرگ و ماندگار در انتهاي داستان  ، رضايت و اميد به کسب نگاهي که به لحظه اي خواهد رسيد که در آن تاب خيره شدن در ماندگاري نگاهي جاودانه را خواهد داشت ...

 باران ! فردا دوباره خورشيد در مي آيد ... دوباره گنجشک ها  مي خوانند ... زندگي از سر گرفته خواهد شد ... و روزها ... چه سخت و چه آسان خواهند گذشت ... باران ! اين گذشتن راز گذر اين روزهاست ، استوار و مطمئن گذشتن ... روزهاي بد چون روزهاي خوب خواهند رفت و از اين گذر تنها چيزهاي اندکي به جا مي ماند ... ثانيه هاي  اندکي ، لحظاتي پر از نور  که  جاودانگي را براي ما اثبات کرده اند و مي کنند ...

باران ! تو درست پنداشته اي ! آسمان اين خانه از ابرهاي تيره ترديد خالي است  ، خورشيد عجيب مي درخشد  ، گاه گاه دستانم را مي گيرم زير آسمان که پيدا کنم منشا اين قطرات باران را ، اين رگبارهاي  نا به هنگام را در اين ظهر تابستان ... نمي توانم ... نمي توانم ...

 

تو درست پنداشته اي باران ! اين نامه ها تنها مشق تقسيم است ، تقسيم ناني که تو نصف مي کني ، تبرک ناني که تو تقسيم مي کني و تبديل اين قطره ها ، اين قطره هاي باران ، اين آب  ، که تو شرابش مي کني ... اين نامه ها پر از خرده نان است . پر از تکه هاي کوچکي که  تنها براي گنجشکان کافي است ، اما کافي است . اين نامه ها پر است از خرده هاي نان و بسته هاي کوچکي از ايمان ، ايمان به کسي که مي آيد ،

کسي که از آسمان توپخانه در شب آتش بازي مي آيد
و سفره را مي اندازد
و نان را قسمت مي کند
و پپسي را قسمت مي کند
و باغ ملي را قسمت مي کند
و شربت سياه سرفه را قسمت مي کند
و روز اسم نويسي را قسمت مي کند
و نمره مريض خانه را قسمت مي کند
و چکمه هاي لاستيکي را قسمت مي کند
و سينماي فردين را قسمت مي کند

رخت هاي دختر سيد جواد را قسمت مي کند
و هر چه را که باد کرده باشد قسمت مي کند
و سهم ما را هم مي دهد
من خواب ديده ام ...

 

 

 


جمعه شب
چهاردهم شهريور  1381

 

 


 

 

و بوجهک الباقي ... بعد فناء کل شي ...

 

اين جمله را که مي خوانم ، هميشه ... ياد خيلي چيزها مي افتم  ، خيلي چيزها ... ياد خيلي وجوه ، خيلي صورتها که از مقابلم گذر کرده اند  ، ياد تمام نگاه هايي که روزي با نگاهم گره خوردند ... ياد  تمام اين بدرقه ها ، وقتي مي روي و نگاهي تو را را تا به ابد بدرقه مي کند ... تا ابد ... تا ابد ...رد خيلي چيزها تا ابد روي آدم مي ماند ... خط خيلي چيزها را نمي شود هيچ وقت پاک کرد ... خيلي چيزها را هم نمي شود ، نمي شود فراموش کرد  ، مثل خط اين نگاهها ... مثل اين چشمها ... چشمهايي که روزي براي تو دعا خوانده اند ...  چشمهايي که روزي تو را بدرقه کرده اند ... چشمهايي که روزي با تو حرف زده اند ...  يک يکشان ... تمامشان باران ! ياد تمام اين ها مي افتم ...تمامشان ... بعد فنا کل شي .... کل شي ... بعد  پايان تمام اين حرفها ، پايان تمام اين کلمه ها ... کلمه تو ، کلمه من ...

 

 نمي داني چقدر لحظه لحظه  اين را زمزمه کرده ام ... چقدر لذت برده ام از اين ، که  : کلا ،  اذا بلغت التراقي ... و قيل مَن راق  و ظن انّه الفراق والتفّت السّاقُ بالسّاق : روزي طبيبان را از سر بالينت جواب خواهند کرد و در وجود تو به جستجوي آخرين کلام خواهند آمد ...  و قيل من راق ... وقيل من راق ... در جستجوي کسي ...در جستجوي دستهايي  که تو را نگاه دارد ... دستهايي که زندگي تو را نگاه دارد ... باران !  سکوت ... بارزترين نشانه شکست يک فرياد است  ، سکوت ، کامل ترين پاسخ خواهش هاي بي جواب است ...



 روزي ، در انتهاي زمان ، مثل امروز دوباره اين جمله را بر زبان خواهم آورد ، چونان پيکي که ناباورانه  از سقوط شهري خبر مي آورد ... روزي ، اين بار ،  تنها ،  به خود خواهم گفت : ديگر... همه چيز ...  ، تمام شد . همه چيز ... همه چيز ... ما ، اما  ، بارها تکرار کرده ايم ، ما مي دانيم اين راز آغاز و پايان داستانها را  ... اين سّري را که مادربزرگها  وقتي که داستان مي گفتند در هر آغاز و پاياني تکرار مي کردند ...  آن چه شروع شده است ، پايان نخواهد يافت ... آن چه تمام مي شود هيچ گاه نبودست و نخواهد بود ... باران !  بگذار آنچه رفتني است برود ... بگذار  آنچه گم شدني است ، گم شود .... آن چه مردني است ،  بميرد ... ما مي دانيم که آن چه ماندني است خواهد ماند .... و آن چه آغاز مي شود پايان نخواهد پذيرفت ... بگذار همه بخنندند به وهم بچگانه ما  ... بگذار هيچ کس باور نکند اين اعتقاد عميق ما را به ديدن آن چه که نمي بينند ... بگذار بخندند اما ما مي دانيم  ، مي دانيم که هيچ شروعي را  اين قدرها  آسان نمي توان شروع ناميد  ... هيچ پاياني را هم  ...
ما پاسبانان هميشگي گنجي بس بزرگ و ماندگار خواهيم ماند ...

 

آدمها زود نتيجه مي گيرند ، مثل من ... آدمها هميشه زود نتيجه مي گيرند ... رفتن ها و ماندن ها به من آموخته اند اين تزلزل را ...  اين عبور را ...اين صداي باد را که مي آيد و تمام کاغذهاي دفتر مرا پخش مي کند ... روزها پخش مي کند ...روزها مرا به جمع کردن دوباره اش مشغول مي کند  ... باران ! من ، وجود اين نسيم آرام را ديگر پذيرفته ام ... اين نسيم مهربان را که گاه طوفاني بود ... گاه گرد بادي ...گاه تنها نسيم کوچک و مهرباني ... من به بودن اين نسيم عادت کرده ام  ...
در مرداب که باد نمي آيد باران ! موجهاي دريا مديون وجود بادند .... 
رفتن ها و ماندن ها اما به من چيزهايي نيز بخشيده اند ... اين باد ، اين طوفان ... به من ماندگاري چيزهاي ماندني را آموختند ... باد ، باران ! بهترين محک ريشه هاي درختان است . ماندن در باد ريشه مي خواهد ، باد با شاخه ها و ميوه ها کاري ندارد  ...


آدمها زود نتيجه مي گيرند ... خيلي زود ... هميشه زندگي آن چيزي نيست که ما فکر مي کنيم ...

روي ديوار شهر ، محمره ، سرتا سرش نوشته بودند : آمده ايم که بمانيم ... جئنا لنبقي ...

 چه کسي مي گفت که تا مرده اي در  خاک نداشته باشي ريشه اي در آن خاک نداري ... چه کسي مي گفت که تا عزيزي ميان خاک نداشته باشي اهل آن سرزمين نيستي ؟
آن سربازان سالهاست که از آن شهر  رفته اند ... آن نوشته ها مدتهاست که پاک شده اند ... و از ميان  تمام آمدگان و رفتگان تنها حس مي کنم که چيز هاي اندکي باقي مانده است ... چند اسم فراموش شده و گمنام مثل پرويز عرب ، احمد شوش ، سيد صالح موسوي  و محمد جهان آرا ...   باران ! اين نامها تمام دارايي يک شهر است از يک واقعه . اين تمام آن چيزي است که براي يک شهر باقي مانده و من مي دانم ، ايمان دارم که شهر هر شب خواب مي بيند اين اسامي را که در کوچه هاي شهر قدم مي زنند ، سيگار مي کشند و راه مي روند ... من ايمان دارم که شهر تنها با خواب خاطره هايي بس دور و بس کم رنگ زنده است اما هر قدر هم کم رنگ ، هر قدر هم دور ... شهر هنوز زنده است ... هنوز بچه ها به دنيا مي آيند ... هنوز زناني در شهر مادر مي شوند ، هنوز دختر بچه ها  به زور شوهر مي کنند ، هنوز  دستفروشان روي چرخ هاي طوافي با ترازوهاي خراب ميوه مي فروشند ، هنوز پسرها عاشق دختر همسايه شان مي شوند ، هنوز از بيکاري مي نالند ، مي دانم ،  سيگار هم مي کشند ، معتاد هم مي شوند ... اما باران بعد تمام اين داستانها ، شهر هنوز زنده است و زنده خواهد ماند ...
 

براي ماندن ، براي زنده ماندن ... بايد چيزهايي داشت ... چيزهاي کمي ...چيزهايي  اين پايين ، روي همين خاک ... چيزهايي آن بالا ... روي آن آبي درخشان آسمان ... چيزهايي هم همين جا ! دقيقا ، همين جا ...!

 

 

 

 


سه شنبه
11 شهريور ماه 1381
عصر

 


 

 

 السلام علي الشفاه الذابلات ...

 

هيچ فکر کرده اي به اين که چرا آدمها اين قدر  صداي باران را دوست دارند ... ؟ چرا   دوست دارند بنشينند ، چشمانشان را ببندند  و گوش کنند صداي پاي آب را که مي رود ...
علي کوچيکه نشسته بود کنار حوض ، حرفاي آبو  گوش مي داد ... مي داني ؟ هر کسي ، همان حرفهايي را که دلش مي خواهد  مي شنود در صداي باران ... همان "حرفهايي براي نگفتن را" ... همان حرفهاي نگفتني را ... از بس که باران ، از بس که چشمه هيچ چيز ندارد ، از بس که همه چيزش را داده و از همه چيز خالي شده ... از رنگ ... از بو ... از رنگ تمامي خورشيد هاي بالاي سرش .... از بوي خستگي تمامي راههاي آمده ... خالي باران ! خالي ! مثل دستهاي من که مي گيرم زير اين ابرها که ببارد ... مثل تمامي اين دستهاي خالي ...

 

دلم مي خواهد تا بارانهاي پاييزي برايت بنويسم  . من عاشق باران پاييزم . مي خواهم  بنشينم و فقط  نگاه کنم به پنجره اي که بيرون پنجره اش  دانه دانه باران بکوبد روي شيشه ...  دلم مي خواهد يک روز برايت تنها بنويسم : باران! اين جا باران مي آيد ، پشت شيشه ...   بنويسم :
اين جا ... پشت شيشه ها ... هميشه باران مي آيد ... باران ...! هميشه ...

 

 

 


پنج شنبه
 ششم شهريورماه 82
شب.

 


 

يا انيس من لا انيس له

 

باران ! شرافت نامه به تکلف کلماتش نيست ، به پيچيدگي و سجع ممتنع نهفته اش ، به اينها نيست باران . نامه را تنها لحن ، لحن نويسنده نوشته است که بالا مي برد ، لحن خواننده اش وقتي که خوانده مي شود ، لحن صدايي که مثل آب چشمه ، چشمه اي سخت دور افتاده و تنها از دل کوه بيرون مي آيد . صدايي که از ميان سينه انساني بيرون مي آيد ، آبي که گذر از آن همه سنگ ، هر چه را داشته از او گرفته ، هر چه را جز خلوص آبي که در آن هيچ چيز نيست ... هيچ ... جز آب .

دلم مي خواست مثل بارها که دلم خواست و  نديدي بنويسم :  « ... اگر امروز مي نويسم ،  بعد اين همه وقت ، بعد آن پايان ، بعد آن همه وسوسه دوباره نوشتن و ننوشتن ، بعد آن انتظارها ، تنها يک دليل دارد...
و آن دليل تويي ...

اما باران ! باران !  تو دليل نوشتن اين نوشته ها نيستي ... دليل نوشتن اين نوشته ها  تو نيستي باران ... اين را تو خوب مي داني ، اين را تو خوب شنيده اي  که :  انت الدليل  و انا المتحير ... اين تحير را انساني دليل نمي شود باران . روزها گذشته ، شبهاي بسياري رفته است که من مي نويسم  و اين قدر مطمئن مي نويسم که باران ! ديگر هيچ کس دليل نوشتن اين نوشته ها نيست ...

گفتم روزي برايت خواهم گفت ، روزي برايت خواهم گفت از تمام آن چه بر من گذشته است ... از تمام آن ها که شنيده ام  ، از تمام شبهاي دراز زمستاني ، از تمام روزهاي طولاني تابستان ... از آن چه که از دست داده ام و از چيزهايي که به دست آورده ام ... روزي برايت همه را خواهم گفت ، همه را ... روزي برايت مي گويم که چه چيز مرا اين گونه کرد ، چه چيز مرا تا به اين جا آورد ، چه چيز مرا نگه داشت ... چه چيز ...

 

ماندگاري ، شوق ماندگاري ، جاودانگي ، تنها متاع بازمانده ماست ... از تمام  سفر ها که بازگشته ايم  ... از شهرهاي فراوان که ديده ايم ، از رودها که مي رفتند  و به ما رفتن را آموختند ، رفتن ، بي هيچ نگاهي به پشت سر ... بي هيچ نگاهي . از کوهها که به ما ايستادن را آموختند ، ايستادن در سکوت ، در هاله اي از سکوت و لبخند . ايستادن در سکوت و پشت گرمي از خورشيدي که غروب مي کرد ...

باران ! بي زارم از شورهاي بي هوده ، از ياس هاي بي هوده تر ، بي زارم از نوشتن به نام و کسي و ننوشتن به نام ديگري . از اين بودن هاي عبث ، از اين نبودن هاي خالي ، بي زارم باران ! بي زارم .

باران مهربان !

بگذار براي کسي بنويسم که تا ابد فرصت نوشتن به او را داشته باشم ، بگذار کسي را براي اين نوشتن هميشگي بيابم . اين گفتگوي هر لحظه . اين مکالمه قطع نشدني ...

بگذار ...!

 

در پي موهبتي ماندگار ، باران ! در پي موهبتي جاودانه ...

 

 

 

 

 


 پنجم شهريور ماه 82
شب

 

 


 

 

باران ! باران ! کلمات محرم حرفهاي ناگفتني نيستند . هزار حرف نگفته هست  که هيچ کلمه اي را طاقت امانت داريشان نيست . هزار راز نشنيده را که هيچ جمله اي را تحمل بار سنگينشان ...

باران ! باران ! نوشتن ،  نامه نوشتن ، اين چنين بي هوده  و بي فرجام نوشتن ، گره گشاي حرفهاي نگفته ما نمي شود و اگر کلمه محرم ، حرف محرم ، کاغذ و قلم محرم ، جمله محرم ، جملگي محرم شوند باران ! گوينده را چه کنيم ؟ شنونده را ...؟ آن که مي گويد هميشه آشناي کلمات خويش نيست ... آن که مي گويد حتي گوينده آن چه مي گويد نيست . مگر نه آن که تير انداز اندازنده تير انداخته  نيست که  ما رميت اذ رميت... و آن که مي شنود هم ...

چقدر جمله جمله نگفته ايم که منادا بودن دليل خوبي نيست براي شنيدن . چقدر جمله که نامي را در ابتدا صدا مي کرده و آن نام محرم شنيدن کلماتي نبوده است که به نام او نطفه شان را بسته اند ...

 

باران !
باران عظيم تابستانهاي خشکسال من .

اين ها کلمه نيست ، کلام نيست ... قرار بر بودن اين گونه شان نبودست و نخواهد بود . رنگ است ، رنگ بر سپيدي تنهاي اين کاغذ ، بر محوي عريان اين کاغذهاي سپيد و باران تو خوب آموخته اي ، خوب ، خواندن خطوط نا نوشته اين نامه ها را ، خواندن خطوط سفيد دفتر ها ، خواندن کلمات محو شده در کتابهايي که هنوز نوشته نشده اند و نه ! تنها نوشته اند براي تو ، باران !

 

هزار بار ، هزار باره ،  هزار نامه نوشته ام به نام تو و هزار بار پاره کرده ام . نوشته ام حتا تا به انتها و باز پاره کرده ام . که اگر قرار بر لا يسمعون فيها لغوا و لا تاثيما است تو شنونده لغو نباشي و اگر قرار بر الا قيلا سلاما سلاما جز اين نشنوي و اگر تويي تو ، خواننده اين خطوط ، لغو نباشم ، لغو نگويم و  لغو ننويسم  که تو جز سلام نخواهي گفت و جز سلام نخواهي شنيد ...
الا
قيلا سلاما سلاما ...

سلام  باران !
باران ... سلام !

 

 

 


شب
 دوم شهريو ماه 1382

 

 

 

 

 

 چند نفر ما رو مي بينن ؟

  Dani@Daanial.Com  DAANIAL.COM® تمام حقوق اين صفحه وابسته است به

آدرس قبلي :DAANIAL.TK  -