شناسنامه و عكس هايش به روز و آماده شد .

 

 

 

 

  تاريخ آخرين ويرايش :  Tuesday, 28 June 2005 01:01:15 AM
 

 

 
وب لاگ نامه هاي عاشقانه يك پيامبر
نمونه آثار : پوستر - طراحي  وب - طراحي گرافيك و ...
برويد و ببينيد
من : دانيال كشاني متولد 1362 ....
جاهاي خوب
     همان guest book  شما بنويسيد

من اين جزيره سرگردان را

از انقلاب اقيانوس

و انفجار كوه گذر دادم

و  " تكه تكه شدن " , راز آن وجود متحدي بود

كه از حقيرترين ذره هايش آفتاب به دنيا آمد ....

 

اگه من نبودم ... اگه يه روز ننوشتم و خواستيد بخونيد بريد سراغ سجاد . بريد پي ميثم .

 
 

SHIRAZEH.COM

همشهري جهان - ضميمه همشهري - يك روز جلوتر در شيرازه دات كام !

 PARSEHEM.COM

يه جايي تو سوره يوسف هست كه ميگه يا صاحبي السجن .... اي ياران زندانم .... من خيلي خوشم مياد از اين دو كلمه ...

«ايمان»

«خاله شهرزاد »

«منم دوسش دارم »

« پرسه ... مجله رفقا و ما »

« عكسهاي خوب هم داره .»

«مروا و وب لاگش :مكاشفه »

« روح بزرگ - سيزيف »

پسري  كه فروغ مي خواند .

«  تلاقي در بي نهايت  »

  تابان 

مولانا محمد كاظم كاظمي

خلوت گزيده

متبرك باد نام تو !

فتح باغ

رفقا -  دوستان و آشنايان :

 «داريوش »

عليرضا

پدرام

خوابگاه فاطميه ! : زهرا .

«مهران»

  عباس  

 مصطفي 

 نيكنام 

جوجه مهندس

بانك اطلاعاتي فارغ التحصيلان مدرسه اي كه مي رفتم .

سارا درويش

شادي

 

 

 
 

  

وقتي كه ديگر نبود

  من به بودنش نيازمند شدم...

 

  وقتي كه ديگر ، رفت ...

  من به انتظار آمدنش نشستم...

 

  وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد ،

  من او را دوست داشتم ...

 

  وقتي او تمام كرد ...

  من شروع كردم ...

 

  وقتي او تمام شد ... من آغاز   شدم...

 

و چه سخت است تنها متولد شدن .

مثل تنها زندگي كردن است ،

مثل تنها مردن .

 

 

 براي زدن mail ترجيحا از آدرس danial_ke@yahoo.com استفاده كنيد . kavir_00@yahoo.com  تنها شناسه Messenger است .

 

لا اقسم بهذا البلد و انت حل بهذا البلد و والد و ما ولد ...

 

مثل يک نسيم که از آسمان روح آمد و در گوشش کلمه عشق گفت و رفت به سوي کلمه بي نهايت...

 

 

 

يونس عزيز !

 

قصد دارم اين بار آنچه را كه روزهاست قصد نوشتنش را دارم برايت بنويسم . خوب مي دانم كه از ديدن اين نوشته ها متعجب خواهي شد . اين نوشته ها بيش از هر چيز اجباري بود بر گردن من بر بيان آنچه كه رخ داد و گفتن كلامي كه تو شنونده اش بودي .
در اين چند روز كه قصد نوشتن كرده ام هر لحظه جمله اي ، روايتي و ماجرايي به خاطرم آمده تا برايت بگويم ، اين لحظه اما براي نوشتن هيچ ندارم كه بگويم ،
هيچ يونس ، هيچ جز ياد روزها و روزهاي از دست رفته گذشته ، جز راه درازي كه من وتو در بدترين لحظاتش در آن همسفر بوديم . جز ياد ثانيه  هاي سختي كه مرا و تو را تا هميشه به هم پيوند داده و هيچ چيز ، هيچ كلامي ، هيچ بي تفاوتي و تنفري ، هيچ زخم چركيني نمي تواند چشم ببندد بر اين ثانيه ها ...

يونس عزيز !

چند شب پيش نشسته بودم و داشتم با كسي به مراتب غريبه تر و نمي دانم شايد آشناتر از تو صحبت مي كردم و صداي ضعيف كامپيوتر كه داشت مي خواند : « روي سكوي .... » يادم آورد ، يادم آورد ميان آن مكالمه كه با چه كسي روزها نشسته ام و روي پله هاي كنار سايت آواز خوانده ام . با چه كسي ميان شب نشسته ايم روي صندلي جلوي آن اتوبوس و محو شده ايم در موسيقي كه براي ما در فضا جاري بود .

هميشه گمان مي بردي كه تنها آن سفر براي ما منبع يك دنيا درس و تجربه بود و من امروز خوب مي دانم كه نه تنها آن سفر ، كه آن حكايتي كه از قضا با همراهي تو همراه شد ، حكايتي كه امروز شايد يك سال از عمرش مي گذرد ، حكايتي كه سالها و سالها و سالها مرا در خود جويده است و بلعيده ، آن حكايت بود كه ما را ... مرا اين چنين كرد .

و امروز من زير بار تمام آن چه گذشت ... زير بار تمام روزها و شب هاي سخت و مهلكي كه از آنها زنده بازگشته ام ، براي تو مي نويسم .

براي تو .
رفيق روزهاي قديم !

 

برايت گفتم شايد در آخرين مكالمه مان و تو ندانستي و اين ها را تنها براي همان ندانستن مي نويسم و حتي لحظه اي گمان مبر كه به رسم حق شناسي و ادب قصد نوشتن كرده ام . گمان مبر ... و گمان مبر كه آن چه  در اين روزها ميان ما گذشت ... ميان يك يك ما ، بين من و تو ... من و هيوا ... من و يك يك اين آدمها ... من و تمام دنياي اطرافم ... تمام آن چيزي بود كه تو گمان كردي ديده اي و فهميده اي .

گمان مبر كه اين شكستن هاي  پي در پي ، اين سعي هاي نافرجام مي تواند ثانيه هاي رفته را برگرداند ... مي تواند تا ابد مهر فراموشي بزند بر تاريخ روزهاي رفته مان  و مي تواند پاك كند آن حضور ارزشمند ميان ما را ...

انسانها حقيقا سخت ،  بسيار سخت و بسيار پر بها عوض مي شوند و مكان حقيقي شان  نسبت به هم بسيار سخت تر تغيير مي كند . آن چه ميان ماست ، ميان يك يكمان ، مشيت وجود كسي است كه امروز حضورش را در لحظه لحظه اين روزهايم حس مي كنم و هر لحظه او را چون خدايان افسانه اي يونان با پتكي عظيم مي بينم  كه بر صخره ها و كوهها مي كوبد و  همه چيز را خرد مي كند ... خرد ... خرد ... مردان مغروري را كه عمود بر زمين راه مي رفتند ... زنان زيبايي كه فريفته جواني و زيباييشان بودند ... خرد مي كند ... هر چه را كه هست و نيست و از اين كوهها و صخره ها تنها ... تنها ... تنها ... خاك مي ماند ... خاك .

خاكي كه چهره مرا پوشانده .

انك لن تخرق الارض و لن تبلغ الجبال طولا ...

 

و تو هيچ گاه نخواهي فهميد كه چه بر من گذشت و اين پتك آهنين كه از تمام كوهها جز خاك باقي نمي گذاشت چه بر سر گياه ضعيفي آورد كه حتي توان ايستادن نداشت .

و نمي تواني بفهمي كه چه حسي است كه تو لحظه لحظه ، هر ثانيه راضي باشي ... مي فهمي ؟ اميدوار باشي به اين كه ••••••••••••••••••••••••••   ••••••••••••••••••••••••••••••• و خلاص .

نمي تواني بفهمي و هيچ كس نمي تواند بفهمد و بخواند و گمان نبرد كه اين تنها گزافه گويي پسركي احساساتي نيست .

نمي تواني و نمي فهمي كه لهيب آن آتش كه هيچ گاه پيش چشمت زبانه نكشيد چگونه ، هر شب ، هر لحظه ، هر جاي عالم تا مغز استخوانت را مي سوزاند ... مي سوزاند ... مي سوزاند .

و نمي فهمي كه راه رفتن چيست و نفس كشيدن وقتي از صبح تا شب ، ميان وجودت ، در انتهاي قلبت ... در ته حنجره ات ، ميزبان خنجري باشي كه بي رحمانه هر ثانيه به دنبال فرصتي مي گردد كه پاره پاره ات كند . از كسي كه جهان را جز براي او نمي خواهي و جز ... جز ... .

همان خنجر ... همان خنجر ... اما تو كه نبودي ، آن روز كه مرا روانه كردي و خودت ماندي و آن روز كه من آن خنجر را خريدم ... آن خنجر را از بازار اصفهان خريدم و هيوا بود و سپيده بود  و ...

و امروز هيچ كس نيست .

 

بگذريم ... غرض رنجاندن بيش از پيش كسي  نيست و غرض تنها نقل اين كلام ساده است كه چقدر خام است و جاهل ذهني كه گمان برد يونس امروز براي كاوه يونسي نيست كه ماهها و سالها و قرنهاي پيش ... ( هزار سال گذشت ... هزار سال ... ) و چه هوشمند است - كه اين هوش را در اين نگاههاي تهي و اجساد پوك نمي بينم – آن كه بداند كه يونس براي كاوه آن يونس نيست و بداند كه يونس همان است ، همان چون اين رهگذري كه نام كاوه را به دوش مي كشد بي شباهت است به آن كه تو مي شناختي ، به آن كه با تو بود ، با تو خورد ،  گريه كرد ، خنديد ، خوابيد .... ( مي داني يونس ؟ ما چقدر زندگي كرده ايم با هم ... چقدر ...) بي شباهت است و

يونس عزيز با اين كه خوب مي دانم كه انسانها دگرگون نمي شوند و لااقل اگر شوند ، به اين آساني نمي شوند ، اما خوب تر مي دانم كه سخت ، سخت ، براي  آن پسر بچه خودخواهي كه پاي بر زمين مي كوفت و زار مي زد ، بسيار سخت ، بهاي اين دگرگوني را داده ام .

آن قرب بي دليل ما بي گمان پرورش دهنده اين بعد بود و آن همه نزديكي زاينده اين دوري و يونس ! جداي از تمام اجزاي اين عالم جاي من و تو جايي است فراي اين ها . تو هنوز يونسي ... يونس ... همكلاسي من در كلاس سوم سه و من هنوز كاوه ام ... هنوز ... هر قدر هم كه بگذرد ، بعد تمام روزهايي كه روزگار آبستن ظهورشان است ، چه من با هيوا باشم و چه نباشم ، چه من اصلا  با هر كسي باشم و نباشم ، چه بر روي اين خاك باشم و نباشم ، من وتو در جاي ديگري همديگر را يافته ايم و در آن ديار فراموشي هنوز تا به اين حد رسم متداولي نيست .

 

نمي دانم چرا برايت مي نويسم . چرا ...

خوب مي دانم كه دانسته هايت با همه غنايشان ، با تمام آن چه كه تصور مي كني مي داني تو را ذره اي به من نزديك نمي كند  و آنچه گمان مي بري مي داني تو را شريك حرفهايم .

 

بي دروغ ، راست راست ، شايد دليل اين نوشتن صدايي بود كه در گوشم مي گفت : خانوم فتاح ! واقعا ممنون كه كاوه رو تنها نذاشتين ... خانوم فتاح  ! هرچند كه همانجا فكر كردم كه نمي داند كه مدتهاست خانم فتاح  هم از من بي خبر است .

و شايد تولد عزيزترينم كه نمي خواهم نامم ، حضورم ، از او كه همه چيز را براي او مي خواستم و او همه چيز را ... همه چيز را از من گرفت . هيچ چيز را بگيرد ... هيچ چيز را ... آرامش دختركي را ...

 

بگذريم . بايد بياموزم شكايت نكردن را ... شكايت نكردن به هيچ كس را جز او . رضا را ... راضي بودن به رضاي كسي كه روزگاري مرا بزرگ مي خواست و سعي در راضي شدن به رضاي كسي بس عزيزتر از او .

رضايش در آنچه داد . رضايش در آنچه گرفت . رضايش در آنچه مي دهد و آنچه مي گيرد .

 

و امروز ، تمام آنچه كه مي خواهم وسعتي است كه با آن توانايي گذر از تمام كساني را داشته باشم كه صادقانه ، دوست ، مي داشتم و مي پنداشتمشان و صادقانه جز به نابودي ام رضا ندادند . كساني كه وجودي را له كردند و له كردند تا موجودي ديگر پديد آمد .

تلك الايام نداولها بين الناس ... اين روزگاري بود كه در ميان مردمان مي گشت و از ميان تمامشان مرا پسنديد ، اين روزگاري بود كه به دنبال مخاطب گم شده خويش مرا يافت و من ميزبان مهمان ناخوانده اي بودم كه هيچ گاه اين سرا را ترك نكرد و ترك نخواهد كرد . تلك الايام نداولها بين الناس و ليعلم الله الذين امنوا و يتخذ منكم الشهدا .

 

يونس عزيز !

ايمان دارم كه روزي دوباره تو را خواهم ديد . به چشمانت خيره خواهم شد و بعد گذر همه داستانها تو در چشمانم مرور همه اين روزها را خواهي ديد و يونس ! يونس ! اهميتي ندارد كه آن روز كجا باشم ، كجاي اين دنيا ، اهميتي ندارد كه آن روز چگونه باشم ، اهميتي ندارد كه با كه باشم و اصلا – باز هم – باشم و نباشم – مهم اين است و من در طلب اينم كه آن روز صاحب چيزي باشم كه با آن ، با بودن آن ، بود و نبود  هيچ كس برايم فرقي نكند ، به دنبال چيزي كه با بودش ، بود و نبود هيوا و غير او تفاوتي نداشته باشد ، در پي چيزي كه با  آن  شكست و پيروزي ، نعمت و نقمت يكسان باشد . در پي وسعتي كه با آن توان گذر اين « جزيره سرگردان را از انقلاب اقيانوس و انفجار كوه » داشته باشم .

 

يونس عزيز

هر قدر دير ، هر قدر ، هر قدر سخت و جان فرسا ، يونس ! مي دانم كه آن روز مي آيد .

روزي دوباره اين خاكها صخره اي خواهند شد . روزي كه انهم يرونه بعيدا و نراه قريبا ...

مي دانم !

مي دانم !

كاوه

مهر ماه 1381

 

 

◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊

مي توانستم . مي دانيد كه خوب مي توانستم طور ديگري تمام كنم . مثل آن بار , آن بار اولي كه وقفه افتاد در اين نوشتن .... اما  هميشه اين طور نيست ... هميشه آن طور كه حس مي كني تمام نمي شود .... يك روز , يك روز خيلي عادي , روزي كه فكرش را هم نمي كني نگاه مي كني و مي فهمي كه تمام شده ...نگاه مي كن مي بيني  كه كسي . چيزي روزهاست كه ديگر در زندگيت نيست و تو هنوز متوجه نشده اي ... مي توانستم , اما خيلي ساده مي نويسم ...انگار نه انگار كه من دانيالم ... انگار نه انگار كه ...


بيش از هر وقت حس مي كنم اين ماندگي را در اين خطوط .... اين ركود را ... اين عادت را ... همه چيز عادت مي شود ..همه چيز ... و تو براي شكستن اين عادت ها ..اين روزها و اين روزمرگي هاست كه عاشق مي شوي .... براي شكستن اين عادت هاست كه شعر مي خواني ....براي ...
و واي بر آن روزي كه همه چيزمان بشود عادت ... شعرمان عادت ...شاعرمان عادت ...عشقمان عادت ...عاشقمان عادت ...
واي بر آن روزي كه همه چيزمان بوي ماندگي بدهد ...بوي رطوبت سردابهاي قديمي كه حس مي كنم آرام آرام مي پيچد در اين خطوط ...
روزهاي زيادي گذشته است ...بر من ...  و بر شما در اين همراهي و روزهاي زيادي نيز خواهد گذشت . اما آنچه كه مسلم است اين است كه مدتي نخواهم نوشت كه باز هم مسلم است اين مدت بيش از يك ماه خواهد بود و واقعا نمي دانم كه دوباره كي اين صفحه  را باز مي كنم و چيزي مي نويسم .
اين فراموشي بايد به كمال خود برسد . اين بي خبري و گم شدگي . سكوت ...سكوت ... نيازمند كمي سكوتم و كمي حركت ... قصد كرده ام كه كارم را ول كنم .و باز هم يك تكان اساسي به اين زندگي بدهم  .  شايد رفتم كوه ..شايد رفتم .. نمي دانم ...  اما مي دانم كه  بايد خيلي چيزها را تغيير بدهم ...
نمي دانم كه كي دوباره نام مرا خواهيد ديد ...شايد چند سال بعد ... مثلا در يك ستون يك روزنامه صبح ... ميان بقيه خبرها ... شايد در يك روزنامه عصر ميان ستون فوت و ترحيم ..!  كسي چه مي داند ؟  شايد هم دو ماه بعد دوباره  به ايمان و سجاد و زهرا خبر دادم و برگشتم !  اما در اين روزها كه نيستم اگر كاري با من داشتيد  مي توانيد ميل بزنيد به
danial_ke@yahoo , هر چند نبايد انتظار داشته باشيد كه جواب بدهم كه هيچ  حال و حوصله mail  جواب دادن ندارم و اگر خواستيد حتما چيزي بشنويد مي توانيد مثل خيلي هاي ديگر  تلفن بزنيد به بنده .
دعايم كنيد
دعا كنيد كه با هواي تازه اي بر گردم ... با نوري كه بتواند تا هميشه خانه مان را روشني بخشد ...
دعاي مادراني افسانه اي  كه پسران افسانه ايشان را  را وقتي به جنگ با اژدها و  طلب دختر پادشاه مي رفتند , دعا مي كردند ...
دعايم كنيد ...
همين .

خداحافظ .


عصر جمعه 15 فروردين 1382


 

 

 




اينا -فعلا - همش بازيه ....
رفع تكليف ... رد گم كني ....
صفحه پر مي كنم ...رج مي زنم .


اما زندگي همش بازي نيست ...
يه جاهاي زندگي , خيلي جديه ...
خيلي جدي !
 

◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊



شب بود كه زنگ زد . وايسادم . گفت كجايي ؟ وسط چهارراه ... دم خونه ... كسي نبود ..شب بود ... گفتم ... واسه چي زنگ زده بود ؟ هيچي يادم نمي ياد ... فقط اين قدش يادم موند كه گفت : وقتي اون اتفاق افتاد ... رفتم قرآن و باز كردم ... اين اومد ...كافي بود ...مي دوني چي اومد ؟ مي دوني ؟  وكيف تصبر علي ما لم تحط به خبرا ...  همين .
همين .
پس چگونه صبر كني بر چيزي كه بر آن خبري نداري .... چگونه ؟ چگونه ؟ و تمام  عمرت , تمامش مي گذرد در حسرت يك جمله ,  يك لحظه , كه برسي به اين ....  يادت مي آيد حكايت آن سيبي را كه بايد كنده مي شد ... يادت مي آيد ؟ چقدر گذشت ؟ كم ؟ زياد ؟ نمي دانم. نمي دانم .... اما روزي خواهم شنيد صدايي را كه براي من مي گويد : ذلك تاويل ما لم تسطع عليه صبرا ...

 

◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊

تا در قفس بال و پر خويش اسير  است
بيگانه پرواز بود مرغ هوايي ....           

◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊

 

 

 چقدر اين نگاه برايم آشناست .... چقدر ... مثال چشمهاي تو ...مثل نگاه تو , وقتي پر مي شد از ترس ... وقتي پر مي شود از غم ... وقتي پر مي شود و هيچ كس ...هيچ كس ...نزديك ترين آدمهاي اطرافت هم نمي بينند اين نگاه را .... اين نگاه.... نگاه تو ... بگذريم .... بگذريم ... چقدر كوبه در سراي متروكي را كوبيدن ؟ چقدر ؟اما دلم عجيب براي اين نگاه تنگ است ...براي لحظاتي كه آن چشمان شاد را پر مي كرد از غم

 

 

 


 

 

و من در محرم زاده شدم .

◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊

 

رب اني لما انزلت الي من خير فقير ...

نمي گويم چه كسي ...نمي گويم چه جوري ...چرا ....اما از يادم برد ...خيلي چيزها را از يادم برد ... خيلي چيزها را ... از يادم برد سيماي پسرك ساده اي را كه دلش قد يك كف دست بود و وقتي دلش مي گرفت مي توانست خودش را مهمان آسمان كند و خود را رها كند توي آغوش باد ..از يادم برد سيماي بچه اي را كه دلش را ...محبتش را , هر چقدر كه بود كم , زياد ... وزنش نمي كرد و مي گذاشت كف دستش ... و مي داد به هر كسي كه مي ديد ... آقا من شما رو دوست دارم ... خانم ...! فرقي نمي كرد ...فرقي نمي كرد ...مهم دوست داشتن بود ...مهم ... مهم ....

خيلي چيزها را از يادم برد ...خيلي چيز ها را .. همه چيز را ... نشستم و روز ها اين خط را خواندم ...لحظه ها اين را زمزمه كرده ام ... كه وقتي ديگر کسي نيست تا تو را به ياد بياورد ، تو ديگر آن کسي نيستي که بودي ... روز ها و روز ها و روزها اين را زمزمه كرده ام , امتحان كرده ام , بلعيده ام ...  و فكر كرده ام به اين كه چگونه تو آن كسي نيستي كه پيش از اين بوده اي ...  چگونه  آن پسرك شد آن جوانكي كه آن قدر سرد و بي عاطفه  آن شب داشت بعد روز ها دوري جلوي پله هاي دانشكده مي گفت كه : مي داني آشنا !  تنها چيزي كه به دست آورده ام اين است كه روبروي غريبه ها - كه تو هم از ايشاني - مي توانم عجيب عمود و محكم بر زمين بايستم ... عجيب سخت و حس كنم در انتهاي سياه چال هاي وجودم  كه مي توانم زير پاهايم تا آخرين ذره وجود شان را له كنم و خم به ابرو نياورم ...خرد كنم و حس كنم كه هيچ وقت ديگر اين قوم زانوان مرا خميده به خود نخواهد ديد ... توانايي اين ايستادن پوچ را ...اين استحكام دروغين را ...روبروي كساني كه ديگر مرا به ياد نمي آورند ... آن قدر كه هر كه ببيند حيران اين همه آرامش پليد شود .. آن قدر ...
 
و نمي داني كه چقدر اين را زمزمه كرده ام ... چقدر كه :
به حرشع گفتم باران که ببارد عادت خواهي کرد به گريستن در باران و اشک هاي تو باراني خواهد شد هم چون تمام باران ها ، خنديد؛ او عادت را نمي فهميد. و شب و روزم هروله اي بوده ميان ميان دوزخ و بهشت ... ميان مرگ و حيات ... ميان تاريك ترين تاريكي ها و نور ترين نور ها ... ميان عاشقانه ترين نواهاي عاشقانه و سرد ترين طوفانهاي عاري از عشق ... هروله اي بوده ... هروله تشنه اي كه از عطش طاقت  يافتن آب ندارد ....
آب....
آب...
آب...
عشق ....عشق ...عشق ....
و زخمهاي من همه از عشق است ....
امروز باران مي آمد ... روز پيش رفتم سر خاك فروغ ... مي گشتم ميان خيابانهاي شهر خالي ... رفتم گلاب دره . رفتم امام زاده قاسم ...نرفته بودم ... رفتم ...سر خاك فروغ ...فروغ ... تمام سعي م را كردم كه لحظه ها را با ثبت كنم ... تمام عمر سعي كردم كه دقت كنم كه لحظه ها از دست نروند ... سعي كردم كه يادم باشد كه شايد اين آخرين بار است .... اين آخرين باري است كه چشمانم خيره مي شود در اين چشم ها ...اين آخرين بار است كه اين مرد را مي بينم ... اين آخرين بار است كه اين صدا را مي شنوم ... شايد اين آخرين باري باشد كه ....
و...
و...
و آخرين بار بود ...
همه چيز در لحظه نهفته است ... و لحظه ها مي آيند ... مي روند , تو را در بر مي گيرند و  ....تو جا مي ماني ... و تنها حسرت . حسرت ... در جستجوي لحظاتي كه هيچگاه بر نخواهند گشت ...حسرت ...يحسرتي علي ما فرطت في جنب ا... و من ديروز تلاش مي كردم كه لحظه ها را , لحظه را ...با آخرين بازيچه اي كه براي خودم خريده بودم كه دلم را خوش كنم و حالم را خوب , زنداني كنم .
تمام عكس هاي آن دوربين به اصطلاح ديجيتال خراب شد . همه اش .
مثل تمام لحظاتي كه سعي كردم نگهشان دارم و از ميان دستانم پر زدند و رفتند ...
مثل ....
امروز باران مي آمد  .
رب اني لما انزلت الي من خير فقير ...
فقير ...
فقير ...

 

◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊


......صبح حنا بسته بود دست و پايش را ....تازه خبر مرگ كسي را شنيده بود كه روزهاي بيست سالگي اش را آن زمان كه هنوز دختري بود كه بايد حواسش به خنده هايش مي بود ، از حرفهاي عاشقانه سرشار كرده بود ....حنا بسته بود شادماني ديدار مردي را كه امروز در مرگش چنان بي حيا و سهل انگار قهقهه ميزد كه هر آن مي گفتند : بيچاره گلاب .....همانطور بزك كرد كه روز عروسي اش مادرش او را زير حرير ....رفت كنار خاك نشست ....و وقت صلات ظهر كه آمدند صدايش كنند براي مراسم چشمهايش ديگر بروي هيچ كس لبخند نزد و قرآنش هنوز تر بود از اشك شوق و روي لبهايش خاك نشسته بود و لبهايش روي خاك .....خوش به حال گلاب...
.....
مرگ ...تازه تازه دارم ميفهمم كه ابراهيم چطور چشمهايش را بست و قدم قدم در ميان شعله ها رفت ...چطور يك نفر فرياد « فزت » سر ميدهد و تازه مفهمم كه يك زن چطور دلش مي آيد « اني ما رايته الا جميلا » ...مرگ ..جواب اينهمه اين بود :
و آنجا زني خفته كه گاهي صداي خنده روشن اش به گوشم مي رسد . مثل اينكه زندگي او همراه مرگي كه به دنبال داشت به قماري مي مانست كه او در يك لحظه برنده مطلق بازي شده باشد ...
در جستجوي موهبتي شكوهمندم .....
و تازه فهميدم ..تازه... تازه... تازه ..... زندگي او همراه مرگي كه به دنبال داشت به قماري مي مانست كه او در يك لحظه برنده مطلق بازي شده باشد ... به قماري مي مانست كه او در يك لحظه برنده مطلق بازي شده باشد ... كه او در يك لحظه برنده مطلق بازي شده باشد .. برنده مطلق بازي شده باشد ....اولئك هم الفائزون ... اولئك هم الفائزون ...و من تازه صداي خنده هاي روشن چمران را فهميدم، آنشب كه آمد ديدار غاده براي آخرين بار و آنطور دراز كشيد در آرامش آن لحظه آخر قماري كه ديوانه وار بازي كرده بود ....و گفت كه فردا مي ميرد و هنوز نمي فهمم چطور توانست آرام بگيرد و چطور متلاشي نشد از رقصيدن و خنده هاي پشت سر هم ..
اي خوشا دولت آن مست كه در پاي حريف
سر و دستار نداند كه كدام اندازد
...

ايمان


ژيسلن من از تو ممنونم . من با از دست دادن تو , همه چيز را از دست دادم و بابت اين فقدان از تو ممنونم .

 

◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊

 

و آن شب  كه  بود در چشمان آن دختر ... و نامش چه بود ؟ مهكا ؟ با كدام ح مي نويسند اين عبارت را . كه بود ؟ كه بود كه من در طلب نوشتن بودم و مي سوختم از ريختن همه سكوت ... از دريا دريا سكوت ... كه مي ريخت ميان سينه ام و پر كرده بود فضاي سينه ام را از .
از .

پر بودم از نوشتن و ننوشتم ...پر بودم از گفتن و راوي روايت ياوه پسركان ناكام شدم . پر بودم از نوشتن براي اين مادر دروغي  , اين خواهر دروغي . اين برادران دروغي . نوشتم براي كدامتان ؟ براي تو ؟ براي محبوب دروغي ؟ براي معشوق دروغي ؟

نفرين بر اين همه دروغ كه اين ماهيچه نرم خونين صنوبري را كرد سنگ ...كرد سنگ ميان خون ...ميان خون و خون و خون و خون . دريا دريا خون كه شب همه شب وقت خواب سيل شود و بيايد از چشمم ...ببارد از قلبم ...خون ...خون كه اين سنگ را , اين جزيره سرگردان را شناور كند ميان خود .
گويند كه سنگ لعل شود در مقام صبر . آري شود وليك به خون جگر شود . ْ هر چي آوردي بردار ببر ..اين مهر و اين تسبيح و اين سجاده و اين همه نامه و ...اين ..اين ... اين ديوان حافظ و ....

ديوار را مي كرد جلوه گاه عروس خطوط اسلامي . عروس خطوط اسلامي به فاحشگي ؟ سخت است شنيدن اين كلمه از من خانم ؟ سخت است ؟ كجا مي فهمي خلوص اين همه محبت را نمي دانم . خوب مي دانم اما كه روزي خواهي فهميد . دير . دير . و چه فرقي مي كند . اين دانه را نه براي چيدن مرغي ريختم نه براي ثمر درختي كه بر آيد ...نه ..نه... نه ....
اين دانه را ريختم به هواي دانه ريختن . 


هيچ وقت كفتر باز خوبي نمي شوم , مي دانم .

عيد پيش قصد كرده بودم كه چيز ديگري شوم .

مي نوشت و مي نوشت و من ننوشتم به اميد اين همه خواهر دروغي ...به اميد اين همه مادر دروغي ...به اميد اين همه برادر دروغي .... من ننوشتم ..هاي مردم  ! من هيچ حرف نزدم  , هيچ جا . ديگر از آن روز نگفتم ...به هيچ كس شكايت تو را نكرده ام ... هاي مردم ... ! 
معراج ...جسد سوخته مي آوردند . هيچ كس تشخيص نمي داد . مادرش . زنش . هيچ كس . كدامتان به ياد مي آورد اين جسد را ؟ كدامتان ؟ كدام ؟ بگوييد ؟
اين همه ...اين همه برادر ...به كدام امام زاده دخيل بستم و مزار يهودا نبود ؟  تف به اين همه برادر ...اين همه برادر دروغي ..اين همه امامزاده دروغي ... اين همه ..تف به تمام اين دروغ ها كه مرا ... كه مرا ..
كه مرا چه كرد ؟
مي داني ؟

هيچ وقت نمي فهمي ...نمي فهمي كه اين روزها مرا چه كرد ... اين روز ها ...  و فكر مي كني من محق تر بودم يا آن زن سميه . يا آن مرد . بيا راوي ... بيا شاهد . بيا ...بيا شهادت بده به اين صبوري ... من . من .بس كن ...بس كن كه من كتابي را كفايتم ...كتابي ...كتابي ... كتابي به قطر  چند ورق ..نا تمام .. مانده .. مانده  به انتظار ...
شاهد ! تلك الايام نداولها بين الناس . ليعلم ا.. الذين امنوا منكم و يتخذ منكم الشهدا ... مي خواست شاهد بگيرد ... مي خواست شاهد بگيرد ... تو شاهد باش ! تو .... تو .
به روايتي دانيال مي داني يعني چه ؟ ... خدا شاهد من است ..... دانيال . دانيال ....
هنوز اين ندا صدا مي زند اين نام غريب را در گوشم .....
"...امامزاده ....! فقط تو سيد نيستيا !  همه سيد بودند ... او ... آن يكي ...آن يكي كه رفت و در عمق خاطره ها گم شد ... همه چز من ... قلم موي سبزش را كشيد روي پيشانيم ... "حالا توام سيد شدي ... "
من سيد شدم . چقدر آسان .

لو لا المشقه ساد الناس كلهم ...الجود يفقر و الاقدام قتالي ... تمام شهر سيد شدند و من نه .. تمام شهر ... تمام شهر ...

◊◊◊



يك بار ديگر آن قلم مو را بكش روي پيشانيم . يادم نرود چقدر راحت اين سيادت را بدست آوردم .
چقدر راحت شدم آقا .
آقا...!

 

◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊

 

من كه از درون ديوارهاي مشبك شب را ديده ام
و من كه روح را چون بلور بر سنگ ترين سنگ هاي ستم كوبيده ام
من كه به فرسايش واژه ها خو كرده ام
و من . باز آفريننده اندوه
هرگز ستايشگر فروتن يك تقدير نخواهم بود
و هرگز تسليم شدگي را تعليم نخواهم داد
زيرا نه من ماندني هستم نه تو ...
آنچه ماندني است وراي من و توست .

 

 

◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊

 

29 اسفند 1380 2ساعت قبل از تحويل سال 

نشسته ام در نماز خانه ....نمازخانه مدرسه اي كه هنوز برايم غريبه است....و پرم از ترس ديدن آدمهاي زيادي كه سر مي رسند و مرا به خاطر ماندن هميشه گي ام در مدرسه دعوا مي كنند...يادم نمي آيد چه كسي با من است...شايد سهيل ....دارم مي گويم كه من اگه بعدنا بچه دار شم اسم بچمو مي ذارم موشه (مثه موشه دايان)....يا يه اسم يهودي توپ...داريم از اين حرفها مي زنيم كه آن يك نفر ديگري  كه با ما تو نماز خانه است مي گويد ....بچه ها ! فكر نمي كنيد براي انتخاب اسم بچتون يه مقدار زود باشه.....؟!!!... اينها را داشتم اون روزي كه گفتم براي مصطفي تعريف مي كردم....

از مسافرت برگشتم....مي خواستم كمي دنياي اطرافم عوض شود..؟ خوب ...شد....نشسته ام توي حسينيه...تمام خودشيريني هاي ممكنمو انجام داده ام و نشسته ام دارم رمان مي خونم ...ايراني...چون ديگه مثه خانومهاي خانه دار فقط يه چيزي ميخواستم كه سرگرمم كنه ....سال بلوا...عباس معروفي...بقيه دارند مجله هاي اضافي كنفرانس امام موسي را مي خوانند...سه نفر كنارم  هي مي خوانند و هي بحث مي كنند تا آنجا كه بحثشان مي كشد به فلسطين و اسرائيل و من هم چون همه جا خودمو صاحب نظر مي دونم وارد بحث مي شوم...وسط بحث يكي از آن سه تفر خيره مي شود به من و مي گويد...تو علامه حلي مي رفتي....؟...يك آدم را يك بار مي بيني....بعد چند سال بعد چند روز را با او سر مي كني و بعد....خودش بود...بهرام برقعي...ورودي 74....برق شريف ...فوقش را تهران خوانده بود و تافلش را هم گرفته بود و آماده رفتن بود...كاوه رفيقش هم 74 ي بود و من لابد تو مدرسه ديده بودمش....نفر بعدي مرتضي بود...سمناني و 78 ي برق  و بعدا فهميديم كه او هم سمپادي است....اين چند روز را بيشتر با اين سه نفر سر كردم...و همين باعث شد كه همكلاسي هاي خودم چندان از دستم راضي نباشند...واقعا نمي دانم چرا ...شايد براي اين كه نمي توانم چند لحظه يك جا بنشينم و خودم را تحمل كنم بلند مي شوم و در همه كارها دخالت مي كنم....روز اول در آن سيصد نفر هيچ كس را نمي شناختم....روز آخر معدودي بودند كه نمي شناختم....داشتم به اين فكر مي كردم كه اگر مي خواستم از بيرون نگاه كنم مي توانستم فكر كنم ا...دانيال چقدر آدم توپيه كه مثلا رفته كل مشهدو گشته و آخر رفته از كارخانه يخ سازي برا بچه  ها يخ آورده...اما هيچ كس نمي فهمه كه دانيال اين همه مشقتو فقط واسه اين كشيده كه مي خواسته اون روز نوشابشو با يخ بخوره...براي سرگرمي خودم هم كه شده از اين كارها زياد كردم.....اما به قول آرش ابوترابي من خيلي كمتر از اون حدي كه انرژي صرف مي كنم لذت مي برم.....

داشتم چند روز پيش به اين فكر مي كردم كه با تمام توضيحات درست محمدِ صالح و .... اصولا من وب لاگ نمي نويسم ...اين ننوشتن رو از خوندن وب لاگهاي مردم دستگيرم شد....من كاملا خاطره مي نويسم....خاطره روزانه ...چيزهاي كوچكي كه مي توانند فقط براي نويسنده آن هم نه الان كه يك روز كه نويسنده دلش تنگ شد براي جوانيش ...آن روز جالب باشند...شايد محمدِ صالح واقعا به حق انتظار داشت كه اين نوشته ها فوق العاده باشند ..... و هر چند كه اصلا انتظارش بر آورده نشد....بگذريم.....

 اين سفر غير از مقادير زيادي حمالي و ايجاد رابطه با دو هزار نفر به دو هزار دليل عاقبت انديشانه و حساب گرانه ....چيز هاي  ديگري هم برايم داشت.....يك نامه  كه نوشتم..... شنيدن دو حكايت..... و ديدن يك صحنه ....مثلا صحنه اين بود....نشسته ايم ما چهارتا ته اتوبوس...و جمع كثيري از بچه هاي م شيمي 78 پشتمان ....چند بار كه من و بهرام شروع مي كنيم به اجراي مشترك ....( يكي در ميان شجريان و داريوش...)...ساكتمان مي كنند...بعد شروع مي كنند دسته جمعي به خوندن ....اشعار هيچ فيلتري ندارد ...كاملا ركيك....كاملا...اتوبوس راه خودش را مي رود .....هيچ كس كاري ندارد....يه دفعه يه نفر بلند مي شود و شروع به اعتراض مي كند كه آقا چه وضعيه مگه اين اردو زيارتي نيست...بسه ديگه....يك نفر از اعضاي كادر هم شروع مي كند به جواب دادن : ....اگه نمي خواي پياده شو..مرد تنها مي ماند و بازنده در اين جنگ. .بد جور ضايع مي شود...قيافه مرد معترض به شهرستانيها مي زند....تا به حال نديده امش ....كسي هم نمي داند كيست....مي رود مي نشيند سر جايش.....بعدا رفتم و فهميدم كه اين آدم كه بود....اين آدم دو هفته بود كه از زندان بيرون آمده بود....از زندان كوي....و فكر كن كه چه معنيي دارد كه تو دو سال براي يك سري اسم...آزادي ..دانشجو....آرمان....بروي زندان ....بدترين چيزها را تحمل كني و بعد تنها دو هفته بعد بفهمي كه ......كه براي كساني زندان رفته اي كه اصلا كاري با تو ندارند...«....بيهودگي است...بيهودگي است...زندگي يك سر بيهودگي است....»......هيچ چيز مثل زندان انسان را خورد نمي كند....هيچ چيز...حتي مرگ....زندان....آزادي.......شب ساعت دو....نشسته ام بالاي تخت قطار برگشت...كاوه و مرتضي هم روي آن يكي تخت... نوار گوش مي كنم و كتاب مي خوانم يك لحظه نوار را خاموش مي كنم....دانيال....- بله...- تو عاشقي....  ؟ - ... ها ؟؟!! بابا ول كنيد.... شمرده شمرده حرف مي زند و آرام ....آن قدر كه فكر كنم جدي به اين نتيجه رسيده اند كه بايد اين حدسشان را با من هم در ميان بگذارند....نه....جدي مي پرسم....تو عاشقي...؟ نگاه بچه گانه و معصو مانه كاوه هم مثل بچه هايي كه اجازه مي دهند بزرگتر هاشان حرف بزند مانده رو من.... و من عين آدمهايي كه عاشقند و دوست دارند جار بزنند عاشقي شان را خوشم مي آيد از اين سوال و شروع مي كنم به فكر كردن.... من عاشقم؟...من ...وا؟!.....عاشق كي؟....خوب پس عاشق نيستم....من ، من عاشق نيستم؟....چرا...؟ پس عاشقم....نه؟..شروع مي كنند:...خوب...سكوت علامت رضاست ...باشه.... و در لحظات آخر اين سكوت فقط وقت مي كنم كه برايشان بخوانم كه « دچار يعني عاشق..! و فكر كن كه چه تنهاست اگر كه ماهي كوچك دچار آبي درياي بي كران باشد..همين.....و اين سوال هنوز هست و نمي دانم چه جوابش را بدهم....نشسته ام توي حجره حاج يوسف توي بازار و دارم مي گويم كه دلم چه مي خواهد....رفتن ....رفتن در يك جاده...بي هدف...بي مقصد...: « اين هدف منه...» و حاج يوسف هم چون سني ازش گذشته نمي فهمد كه من چه مي گويم....امروزكه جاده ها بي شمارند ...  من نمي توانم...نمي خواهم كه بروم....آدمهاي خوب و دوست داشتني.....هواي خوب....غذاي خوب....براي چي بايد بروم...امروز فقط مي خواهم  بنشينم كنار مسافر خانه سر راه  و به من بالغم  اجازه بدهم كه بنشيند و براي تمام مردم مثل پدر بزرگها از فتوحات دوران جواني اش صحبت كند....حبيب مي گفت كه من مي دانم كه  هميشه وقتي فكر مي كني هيچ خبري نيست همه چيز عوض مي شود.....و من مي ترسم از اين كه هيچ وقت آن اتفاق نيفتد...

دارد عيد مي شود....ساعت 9 شب است....نشسته ام براي 40 50 نفري ميل زدم....هر كي مي خواد بگه واسش يه دونه از همون ميلها بزنم! خوب ...يه سال گذشت....1380....سالي كه احتمالا هميشه اسمش رويم هست...خروجي 80 سازمان و ورودي 80 دانشگاه...اگر بايد بگويم مي گويم ....عيدتان مبارك...اگر هنوز بوي عيد را مي فهميد عيدتان مبارك...اما  اگر به ضرب و زور لبخند و تلويزيون و چيز هاي ديگر مي خواهيد باور كنيد كه عيد شده هيچ اتفاقي نمي افتد....

دو تا داستان هم گفتم كه شنيدم....داستان يك نفر به نام وهبد كه چون ديگر نيست عيبي هم ندارد اسمش را بدانيم ....: اون اولا  وهبد از يكي خوشش اومد ......بعد نمي دونم چي شد كه وهبد ول كرد و گذاشت رفت.... گفتم كه وهبد خيلي بي خياله ....خيلي ...اين گذشت تا يكي دو سال بعد....وهبد عاشق يكي شد...بدجور...اما دختره حالشو گرفت....وهبد هم شد آخر بي خيالي ....مي ديدت ..مي گفت وايسا ....بعد مي ديدي وايساده تا 10 شب داره همين جوري حرف مي زنه و راه ميره....بي خيال بي خيال....تاهمين اواخر....كه اون دختر اوليه فوقشو تهران قبول شد و  داشت برا هميشه از دانشگاه مي رفت...كه يه روز تو عرشه شريف..اومد يه نوار شهرام ناظري(يادگار دوست) داد دست يكي از بچه ها كه اينو بده وهبد....بعد هم از بچه ها اصرار كه پاشو برو ازش تشكر كن ....و دسته جمعي فرستادنش تشكر....كه اين تشكر سه ساعتي طول كشيد و آخرش به اين كلمات ختم شد كه من دلم نمي ياد خداحافظي كنم و من هم...و ديديري ديديد.... !!!!  ....اين هم از ازدواجشون ...حالا يك كدومشون فلان جاست   اون يكي اونجا....اين ور  و اون ور امريكا....تازه مي دوني وهبد جديدا رفته كجا....باز هم دورتر شده ...گفتم كه بي خياله....بعد اسم يك دانشگاه و يك شهر را مي گويد كه نشنيده ام....مي دونيد اينجا كجاست...نه فكر كنيد...هر چه فكر مي كنم مي بينم كه اسمش را نشنيده ام....بابا فكر كنيد....نه..نه....مي گم....اين همون شهريه كه اون دختره توش درس مي خونه...كدوم؟ زنش....؟ نه بابا ...اون يكي.......»

همين...بعد از شنيدن اين داستان نهايتا مي شود يك لبخند كم رنگ زد.....بگذريم...

روز به روز بيشتر و مزخرفتر مي نويسم.....عين كيهان ....فقط به درد استفاده هاي جانبي مي خوره....چقدر دلم مي خواد كه كمي حرف راست بزنم....كمي حرف واقعي بزنم...كمي ساكت باشم...كمي....و كسي  بفهمد معني اين سكوت را.......حتي اين همه حرف زدن اين همه از خود حرف زدن نمي تواند از يادم ببرد كه مدتهاست چيزي نگفته ام كه ارزش داشته باشد....

نمي دانم ...قرآن زياد دارد اين دعا را كه توفني مسلما...مرا مسلم بپذير....مرا مسلم بميران....« امروز و در لحظه مرگم » مرا مسلمان بخواه....

بگذار دعا كنم....عيد است...نه؟ ....دعا مي كنم....باز هم دعا ميكنم....

توفني عاشقا.....مرا عاشق بپذير.....امروز و... در لحظه مرگم....!

امروز . و در لحظه مرگم .
در لحظه مرگم ...

يك سال گذشت ....


اول فروردين ماه 1382

 

 

  Dani@Daanial.Com  DAANIAL.COM® تمام حقوق اين صفحه وابسته است به

آدرس قبلي :DAANIAL.TK